روزهای پر هیاهو

به نام خدا

 در میان روزهای شلوغ و پرهیاهو, مثل این روزهای من که وسط یک عالمه کار سخت و زمان بر و اعصاب داغون کن گیر کرده ام , تنها چیزی که التیام بخش ذهن خستم میشه قهقهه های پسر شیرینمه و در کنار اون تنها چیزی که عذاب وجدان برام به جا میذاره کم کاری برای اونه.

شبها که تن خستم خودش رو به زور به رختخواب میرسونه نوازشهای علی برام مثل پرواز کردن وسط ابرها آرام بخشه و وقتی که صبح فردا _ همچنان خسته_ از خواب بلند میشم و یادم می افته که دیشب هزیان گویی وسط قصه هام علی رو کلافه کرده بود و هی جویای ادامه سرنوشت داستان میشد و من توان ادامه نداشتم , دلم برای طفلک معصومم میسوزه. 

کم کم دارم با تمام وجود به این جمله میرسم که "مادری تلفیقی از همین حسهای متفاوت و گاهی متضاده" و بی اغراق و تعارف دلم میسوزه برای بچه های طفل معصوم که وسط زندگی پر دغدغه و شلوغ و پلوغ ما دارن بزرگ میشن.

راستش جدیداً دارم روی این تئوری کار میکنم که "تا هفت سالگی باید بچه را آزاد بگذاری _بخوانید رها کنی_ تا بر مدار فطرتش رشد کند و البته باید مثل یک مراقب کیّس دایم دورش بچرخی که از مدار خارج نشود".... همین و بس.

 

/ 6 نظر / 17 بازدید
مریم

یک کم در مورد این تئوری بیشتر توضیح بده خب!

....

جدا شما مادرهای شاغل باید هم عذاب وجدان داشته باشید.

ما(من و گاهی بابا)

خیلی کیف کردم انگار که زده باشی وسط خال : البته باید مثل یک مراقب کیّس دایم دورش بچرخی که از مدار خارج نشود"...

نرگس سادات

بهشت زیر پای مادران است که الکی نیست جانم[چشمک]

تکتم

خدا قوت مامان خانوم

مامان محمدمهدی

بابا بیخیال.چه عداب وجدانی؟دیگه داری لوس میشیا.منکه همیشه احساس میکنم من در وقت گداشتن و بازی با محمدمهدی هرگز به پای شما نمیرسم