شیرین زبان کوچک

به نام خدا

تو ماشین نشسته ایم , از رادیو داره نمایش پخش میشه و چون داستان در شب اتفاق افتاده تم صدای زمینه اش صدای جیرجیرکه,

علی میپرسه: مامان این صدای چیه؟ 

میگم: صدای رادیو.

میگه: نه بابا صدای تاریکیه !!! خنده

--------------------------------------

کله سحر روز جمعه چشمهاش رو باز کرده و نشسته تو تخت , من که متوجه بیدار شدنش شدم چشمهام رو باز نکردم که بگیره دوباره بخوابه,

میگه: مامان, صبح شده؟ مامان آفتاب خانوم دراومده؟ مامان ...؟

جواب نمیدم که فکر کنه خوابم.

میگه: اِ , خب چرا جواب نمیدی؟

باز هم ساکتم.

میگه: ای ناقلا ! خودتو خواب کردی, مگه نه؟!!!!

-------------------------------------

دست هم رو گرفتیم و داریم قدم زنان میریم پارک (من عاشق این لحظاتم, انگار از عمرم حساب نمیشن):

با هیجان میگه: مامان....مامان گربه گربه.

میگم: کو کجاست؟

میگه: رفته خونشون لالا کنه!...مامانی جونم شوما از گربه میترسی؟

من:ناراحت وااای علی اون بالا رو ببین دوتا کلاغ اونجا نشسته.یول

/ 5 نظر / 19 بازدید
ساقی

سخــت است ببـــازی تمــــامــــ احـساس پاکـت را و هنــــوز نفهمـیده باشی اصلــــا دوستـــت داشــت ؟؟؟

مامان محمدمهدی

به به چشمت روشن.خوب نقطه ضعفاتو پیدا کرده این گل پسر[نیشخند] ولی حالا چرا ناراحت شدی.خب میترسی دیگه منم از گربه میترسم.اینکه بد نیست[چشمک]

آشنا

اوا! خونه ی ما هم از این صدا ها می اد. نگو صدای تاریکیه!!![نیشخند]

تکتم

در این مواقع باهاش چی کار می کنی وقتی این همه نمک می ریزه ؟