یک پایان خوب!

به نام خدا

یکی از همین بعد ازظهرهای طولااانی و البته عزیز ماه مبارک است, من تن بی جان و سر پر دردم رو به زور رسوندم به مبل و ولو شدم, علی با شیطنت تمام اومده رو شکم من نشسته و بازیش گرفته و بالا و پایین میپره بعد میاد دست منو میکشه و یکسره میگه : نخواب نخواب مامانی جونم بلند شو ,.... میشه منو ببری پارک؟ میشه برام سیب زَمَنی پخت کنی؟ میشه پیشی بشی؟ ..... بعد که جوابی نگرفت و باجملات نمیشه مامان جون من حال ندارم و حالم خوب نیست و نمیتونم و... مواجه شد. رفت تو اتاقش و کلی کتاب آورد وگفت : بیا اینا رو بخون برام مامان خوبم،.... واقعا جون نداشتم و در توانم نبود با این حال قبول کردم، دوتا جمله که خوندم دیگه نتونستم ادامه بدم، چشمم سنگین شد و چند دقیقه خوابم برد.... یکهو انگار کسی صدام کرده باشه ازجا پریدم و دیدم علی سبد بزرگ رخت رو گذاشته رو اپن و رفته روش ایستاده و در یک وضعیت نامتعادل وحشتناکی میخواد از بالاترین طبقه دکور کنار آشپزخونه رحل و قرآن رو برداره بیاره پایین......

فقط خدا رحم کرد که من جیغ نزدم ، یعنی اصلا نفسم بند اومده بود و به تت پت افتاده بودم، خلاصه دویدم و آوردمش پایین و توجیهش کردم که این کار خطر ناکه و نباید اینکار رو دیگه تکرار کنه، اون هم که متوجه وحشت من شده بود بغض کرده بود و با یک حالت معصومی میگفت: میخواستم قرآن بخونم خب! 

خلاصه قرآن رو آوردم پایین و با هم نشستیم به خوندن و بعد از بیست دقیقه قرآن خوندن و نخوندن! و آموزش سوره قدر به این شازده پسر! من چنان شارژ شدم که تا سه ساعت باقی مانده تا اذان هم افطار درست کردم و هم رخت شستم و هم با علی رفتیم نون تازه خریدیم و بازی کردیم و کتاب خوندیم و...    تازه دستشویی رو هم با کمک علی شستیم.

پی نوشت:

  •  اعتراف میکنم هیچ پایان خوشی برای اون روز پیش بینی نمیکردم ولی به خیر گذشت برای اینکه خدا خیلی خوب حواسش به من بود الحمدلله.
  • میدونم که اگر از کوره در میرفتم و از زبون روزم خجالت نمیکشیدم و زبان به آنچه نباید باز میکردم، پایان اون روز وقتی بعد از افطار قند خونم سرجاش برگشت  پشیمون میشدم و حسرت میخوردم.

 

 

"الهم غیّر سوء حالنا بحسن حالک"          

  

/ 8 نظر / 8 بازدید
مامان محمدمهدی

تورو خدا بیشتر احتیاط کن

مامان محمدمهدی

اوه یادم رفت.خیلی خوب کردی که خودتو کنترل کردی.فداش بشم با خواسته خوبش"قران خوندن"

مامان محمدمهدی

بیزحمت فونت نوشته تونو یکم بزرگتر کنید مامان علی.خیلی ریزه و خواننده اذیت میشه[چشمک]

زهرا

خدارو شکر که به خوبی و خوشی سپری شد...

سارا

خوب خدا رو شکر که هپی اند تموم شد (چشمک)

سارا

انشاالله که همه ی روزهای تو و علی آقا همینطوری خوب و خوش تموم بشه و چیز دیگه ای برای ننوشتن وجود نداشته باشه.

حسینی

خدا را بسیار شکر :) با اینکه فقط از همین وبلاگ میشناسمتون ولی واقعاً از پیروزیتون(پیروزی یک بنده-مادر) بر نفس احساس شادی کردم. شکر :)

ما(من و گاهی بابا)

چه قشنگ ...میخواسته قرآن بخونه ؛ خیلی خیلی کیف کردم از این تیکش ! ورای خطری که قبلش پشت سر گذاشته !!!