لقمه لقمه دانایی

به نام خدا

با علی نشستیم روی اپن آشپزخانه و میوه میخوریم , من میوه هام رو گاز میزنم و او میوه های قاچ شدش رو با اشتها میخوره .....کمی بعد وقتی بشقابش خالی میشه میوه درسته رو از بشقاب من برمیداره و مثل من گازهای آبدار میزنه،

 یادم میاد که 2 سال پیش فقط آب این میوه ها رو میخورد و یکسال پیش پوره میوه و شش ماه پیش تکه های میلیمتری از میوه و بعد قاچ قاچ میوه و امروز هم گاز گاز میخورد , یادم اومد که چقدر نگران بودم که علی غذا رو به شکل عادیش نمیخوره و همه چی رو باید براش میکس میکردم! اون موقع فکر میکردم چرا این بچه نمیتونه بجو(د) و اگر تکه درشتی از غذا تو دهنش بره تمام تلاش من رو بی نتیجه میکنه! وقتی با نگرانی به دکتر گفتم, با لبخندی عاقلانه گفت: مهم نیست , شما تا بحال آدمی دیدی که نتونه غذا بجو(د)؟؟؟!!!

حالا نگاهش میکنم و از خودم میپرسم علی چند وقتشه؟ 2 سال و 8 ماه؟ حالا که اونقدر بزرگ شده که من همه چیز رو لقمه لقمه می کنم و یادش میدم آیا حواسم به همه لقمه هایی که میبلعه و میره تو گوشه گوشه مغزش میشینه و ضمیر ناخوداگاه و شخصیت و رفتار و روحیاتش رو شکل میده هست؟ اصلا اگر حواسم باشه من اونقدر دانش و توانایی دارم که بتونم همه خوبیها رو بهش یاد بدم و جلوی ورود همه بدی ها رو بگیرم؟ اصلا اگر اینطور باشم هم آیا میتونم مطمئن باشم بچم در آینده یک عبد صالح و عاقبت به خیر میشه؟؟؟؟؟؟

نه خب قطعا من هم فقط در محدوده دانش و توانایی خودم میتونم یک مادر (و شاید یک مدرس!) خوب باشم, اما فقط خداست که  قادر مطلق است , یهدی من یشاء و یضل من یشاء است و همه خیرات در دست اوست، من فقط میتوانم در کنار عمل به دانسته هایم، توکل کنم و دعا، همین!

کاش اون روزها که علی هیچچچچچی نمیخورد،من اینقدرحرص نمیخوردم و گریه نمیکردم و از لجبازیهاش موقع خوردن ایننننننهمه گله نمیکردم و فقط توکل میکردم و با آرامش  میگذشتم،

من فکر میکنم که گناه علی این وسط اینه که بچه اوله و مادرش بی تجربه !

/ 9 نظر / 14 بازدید
فروغ

دومی بیاد درست میشه[چشمک]

مامان محمدمهدی

منم همین روزگارو داشتم بمراتب بدتر یادت میاد که.ولی خداییش چقدر...بودیما البته بلانسبت شما[چشمک] باید برای صالح شدن بچه هامون تو این روزگار بدمذهبی خیلی دعا کنیم[گل]

تکتم

خوش به حال علی که یه مادری داره که این همه عاشقشه این سرمایه رو کی داره توی این دنیا

sara

من یه دوستی داشتم همون هفت هشت ماهگی مطهره که تازه، شروع حرص خوردن های من برای بد غذاییش بود، بهم گفت اصلا حرص نخور. ریلکس باش. من الان بعد از دو سه سال فهمیدم الکی سر غذا نخوردن پسرم حرص می خوردم.تو دیگه اشتباه منو نکن. و از اون زمان بود که من دیگه حرص نخوردم. خدا خیرش بده. خوب می شه ما ام این نکته رو به مامانای تازه تر بگیم. ممنون از مطلبت

طفل معصوم

هر وقت شرايط اين مدلي براي حرص خوردن پيش مياد به فکر حرص هاي تربيتي ش مي افتم که بايد هزاران برابر بيشتر حساس باشم

زهرا

ممنون که گفتین. البته حنانه بد غذا نیست ولی خوب وزن نمیگیره. سعی می کنم دیگه حرص نخورم[گل]

ما(من و گاهی بابا)

با خودم تصمیم گرفتم که ای کاش تو رو تا من فرصت دارم جبران کنم...ممنونم که گفتی