دایناسور

به نام خدا

1- از بیرون اومدیم , بدو بدو رفته عروسک دایناسورش رو بغل کرده میگه:داناشور عژیزم چجا رفته بودی جیگر!قلب

2-شب موقع خوابیدن میگه داناشور میخوام, بهش دادم, بغلش کرده و میگه: یچی بود یچی نبود.....(یکسری لغات در هر بر هم به عنوان قصه میگه),بعد میگه:چیشاتو هم بیژار دیده!تعجب

3- صبح که از خواب بلند شده میگه : مامان ناهار میخوام, گفتم اول صبحانه بخور بعد نهار , میگه : ناهار ماکامومی(ماکارونی)بپز,داناشور بخوره!لبخند

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
هدی

حالا به بهونه دایناسور خودش هم میخوره یا نه؟

سارا

اخی نازی یاد کوچیکتریای امیرعلی خودم افتادم . خدا حفظش کنه[گل]