درسهای تابستانه

به نام خدا

این روزها که پارک رفتن و نشستن در کنار زمین بازی جزء لاینفک بعد از ظهرهای تابستانمون شده ,نا خوداگاه تو رفتار مادرها و بچه هاشون که دقت میکنم جداً درسهای خوبی میگیرم, بعضیهاشون مصداق "ادب از که آموختی از بی ادبانند" و بعضیهاشون هم که منبع آموزش غیر مستقیم رفتارهای درست,

مادری دیدم که به پسرش یاد میداد: "نمیتونم" نداریم به جاش بگو "بلد نیستم".تشویق

مادری دیدم که وقتی بچش زمین خورد و گریه میکرد بهش گفت یک"صلوات" بفرست دردت زودتر خوب میشه.لبخند

مادری دیدم که میگذاشت پسرش کفش و جورابش رو دربیاره و از سرسره بره بالا.مژه

مادری رو دیدم که هر 3 دقیقه یکبار بچش رو صدا میکرد تا مدل موهاش رو درست کنه.متفکر

پدر نابینایی رو دیدم که با پسر 4-5 سالش تو چمنها دنبال بازی میکرد.قلب

پدر و مادری رو دیدم  که بچه سه سالشون رو آورده بودن پارک و قدمی ازش دور نمیشدن, اینجا یاد گرفتم که قضاوت بیجا نکنم شاید .....خنثی

مادری رو دیدم که وقتی بچش بهش گفت: بستنی میخوام، گفت: بذار بریم خونه برات میخرم, اینجا ممکنه بچه های دیگه ببینن و دلشون بخواد.لبخند

مادر و پدری رو دیدم که میگذاشتن بچه 9-10 ماهشون روی چمنها غلت بزنه و چهار دست و پا بره! (خیلی کیف کردم)

مادری رو دیدم که دختر ملوسش رو بخاطر پاره شدن جوراب شلواریش کلی کتک زدناراحت!عصبانی

مادری رو دیدم که بچش رو تو شب تاریک تهدید میکرد که اگر نیای بریم خونه من میرم و تو رو میذارم اینجا سگها بخورنت.!!!شیطان

و مادری رو دیدم که یه چک خوابوند زیر گوش بچه مردم به خاطر اینکه بچه خودش رو هل داده بود. تعجب

---------------------------------

پی نوشت1:یکی نیست به من بگه تو بجای دقت در احوال مردم حواست به بچه خودت باشه که دنبال بچه گربه کرده دمش رو بگیره یا اینکه خودسرانه رفته دستشویی پارک و نمیتونه دکمه شلوارش رو باز کنه!

پی نوشت2: جای اون بچه بیچاره من شب خواب دیدم سگه داره تو همون پارک بچهه رو میخوره!

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرواز

پدر و مادری رو دیدم که بچه سه سالشون رو آورده بودن پارک و قدمی ازش دور نمیشدن, اینجا یاد گرفتم که قضاوت بیجا نکنم شاید ..... نفهمیدم چه ربطی به قضاوت دشت ؟

زهرا

این روزهای تابستانه خیلی خوب در ذهن بچه ها به خاطره تبدیل میشه...

reza

سلام مامان مرجان خوبی

خجالت نمیکشی توی پارک زل میزنی به ملت؟!!!دارم تصور میکنم اگه توی پارکی که محمد امینو میبرم یکی مثل تو باشه چی میشه و چقدر مسائل خنده دار داره برای تعریف کردن توی خونشون!!! ضمنا علی رو از طرف من لهش کن به خاطر اون مورد آخر در مورد دستشویی پارک!!

ما(من و گاهی بابا)

هم خوشحال کننده بود هم ناراحت کننده دیروز تو مطب دکتر ، یکی از مامانا اینقدر با بچش بد رفتار می کرد که کلی دلم گرفت. کاش سطح آگاهی ها کمی بالا میرفت.

لبخند

تجربه هات برای ما هم مفید بود. مرسی

حمیده

من و پسرم هم هر دو تو پارک محو بقیه ایم! جالب بود..اون بستنیه به خصوص

آشنا

خیلی خوب بودن . ما که پارک نیومدیم اما کلی چیز یاد گرفتیم. قسمت هیجان انگیزش ولی دم گربه هه بود که دنبال شده بود!!! [نیشخند]

تکتم

خدا به مامانا صبر بده و یه عالم درک که بدونن بچه ها بدون جوراب شلواری هم انسان های موفقی می شن به شرط اینکه شخصیت شون محترم شمرده بشه (مخصوصا که دنبال دم گربه دویده باشن)