شکر نعمت نعمتت افزون کند

به نام خدا

دوباره علی بد غذا شد, بی اشتهای بی اشتها, صبح که چشمهاش رو باز میکنه میگه: من هیچی نمیخورم هاااااا! فکر میکنم کمی به لج افتاده سر غذا خوردن, چون مادرش دوباره یادش رفته که بنا بود طوری رفتار کند که پسر دوسال و نیمه اش نفهمد که چقدر غذا خوردنش براش مهم است, نفهمد که شبی که علی خوب غذا خورده مادرش شاد است و شبی که نخورده کلافه!

به غایت لاغر شده و رنگ به رو نداره,هیچ ترفندی دیگه جواب نمیده, کاش فقط همینها بود, کلافه و زود رنج شده, آستانه تحملش پایین اومده و دائم بد خلقی میکنه. و البته خیلی شانس آورده که مادرش این ماه مبارک با خدا پیمان صبوری بسته , عهد کرده که از کوره در نره و تمام اصول تربیتی که یاد گرفته رو عملی کنه.

دیروز که زبون روزه چند مدل غذا آوردم و نخورد, دوباره ذهنم رفت پیش اون مادری که چند سال پیش تو گلزار شهدا دیدم* و اون مادری که سر چهار راه دستمال میفروخت**.

--------------------------------

*یک ساک بزرگ دستش بود طوری که من فکر کردم مسافر است, اومد تا از خیراتی که آماده کرده بودیم بردارد, گفت میشه از هر چیزی 4 تا ببرم؟ در ساکش رو که باز کردم دیدم پر از خوراکیست از همین خیراتی های معمول در صبح جمعه گلزار شهدا, گفت هر پنج شنبه و جمعه میام و خوراک یک هفته بچه هام رو جمع میکنم و میبرم خانه, با خنده ادامه داد: وای به حالم اگر خوراکیها به چهارتاشون نرسه. فکر نکنی فاتحه نمیخونم ها! صبح تا شب لبم از فاتحه بسته نمیشه, نمیدونم برای کی ولی میگم خدایا برسه به اون مرده هایی که ما خیراتشون رو خوردیم.

** از مهمونی افطار برمیگشتیم, از همین افطاریهای مجلل توی سالنهای آنچنانی که خدا میداند من با اکراه میروم, غذاهای نصفه خورده مان را برای پرهیز از اصراف داخل ظروف یکبار مصرف ریخته بودیم و میبردیم خونه , زنی پشت چراغ قرمز دستمال میفروخت, از ما خواست بخریم و ما هم گفتیم نیاز نداریم, یکباره گفت میشه غذاتون رو بدید ببرم برای بچه هام, با شرمندگی گفتم: آخه اینها دست خوردن! گفت: ای خانوم دست خورده چیه بچه هام منتظرن گشنشونه.

--------------------------------

اینها را نوشتم تا یادم باشه که وقتی هی غذاهای جورواجور برای پسرم درست میکنم و اون همه رو پس میزنه , قدر نعمتهای خدا در نظرش پایین میاد, همه اون غذاهای متنوع براش بی ارزش میشه و  برای نعمتی که از چشمش افتاده شکر گذاری نمیکنه , پس باید منتظر بمانم روزی یکبار که خودش گرسنه شد بیاد و طلب غذا کنه. و اگر من نون خالی هم بهش دادم با اشتها بخوره و بهش بچسبه و با شادمانی بگه: الایی شُک(الهی شکر). 

 

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
مامان محمدمهدی

واقعنا از بس بابت غذا از خودمون ضعف نشون دادیم که این وروجک ها هم فهمیدن و لج میکنن.تازه آخرش هم همین میشه که گفتی :یه پا ناشکر که قدر نعمت نمیدونن. همون بهتر که بهشون غذا ندیم تا خودشون بیان و التماس کنن و آخرش هم بگن شکر

قاصدک بارون

به خاطر ماه رمضان هم هست. چون وقتی ما غذا نمی خوریم اشتیاق بچه برای خوردن کم می شه. تقریبا همه یمادرها می گن بچه شون این روزا کم غذا شده. پسرک من هم همینطور...مامانم میگه این بچه دیگه داره کلا آب می شه می ره توی زمین بس که ریزه شده

حسینی

چند روز پیش مهمان بودیم و بچه های فامیل اونجا بودن. یه دفعه دیدیم سر یه توپ دارند دعوا میکنند، فوری رفتم و ماجرا را بینشون حل کردم. بعداً که اومدم خونه یاد مطالب شما فتادم. جالب بود. آدم این چیزها را که میخونه با سرپایین دادن تایید میکنه و حواسش نیست بعداً وقت عمل چقدر تایید سخت تر و بزرگتره. همین طور این یکی مطلبتون. خیلی خوشگل بود. خدا کمکتون کنه و شما و خانواده را حفظ کنه. جداً حظ کردم، نمیدونم منم در آینده چنین دیدهایی میتونم داشته باشم یا مثل امروز روزمرگی من را خواهد برد....

ما(من و گاهی بابا)

ادم وقتی بچه نداره خیلی تز میده ، من همیشه می گفتم خب اینقدر بهشون غذا ندین تا خودشون با اشتها دنبال غذا بگردن ، ولی نمی دونم چقدر بتونم عملیش کنم !!! و چقدر این تز صحیحه !!!

تکتم

چقدر ما نا شکریم .راستی از فرصت پارالمپیک برای بیان نعمت سلامت و آشنایی علی با معلولیت استفاده کنی بد نیست ها