یک روز معمولی!

به نام خدا

ساعت هفت و ده دقیقه با صدای زنگ خانم نجفی بیدار میشم, علی یک تکونی میخوره و من کمی پیش پیشش میکنم تا مبادا بیدار بشه,هنوز خیلی خوابم میاد ولی باید بلند شم و در رو باز کنم, تا دم آیفون که میرم دیگه خواب از سرم میپره, تا خانم نجفی برسه پشت در آپارتمان ,دست و صورتم رو میشورم, در رو باز میکنم و سلام و احوال پرسی و..., خانم نجفی میره تو اتاق علی تا ما حاضر بشیم و بریم, همسر رو بیدار میکنم , علی هنوز خوابه, مثل همیشه ملتمسانه  از همسر جان میخوام که هییییچ سر و صدایی نکنه, نوک پا راه بره و حتی اگر عطسه داره هم نگه داره بره تو حال عطسه کنه! خودم فوری حاضر میشم و میرم تو اتاق علی تا از خانم نجفی بخوام که بره پیش علی و مراقب باشه که بیدار نشه, اون هم میخواد تو همون چند دقیقه همه امورات مربوط به اون روز علی رو با من چک کنه, غذا و لباس و پارک و ... خلاصه خدا رحم میکنه و علی بیدار نمیشه و ما در آرامش راهی سر کار میشیم.

تا ظهر حداقل یکبار از علی خبر میگیرم تا ببینم کی بیدار شده و چیکار میکنه و.....

ساعت 2-3 که میرسم خونه غالبا علی خوابه و من هم با ناله تصنعی از خستگی و ... از زیر توضیحات و گزارش دهی خانم نجفی در میرم و میرم علی رو بغل میکنم و میخوابم.

اما چقدر لذت بخشن روزهایی که علی نخوابیده و وقتی صدای زنگ من رو میشنوه میاد لای در و هی داد میزنه:مامان...مامانی جونم سلااااام.... از پله میای یا از آسانسور؟ با ذوق میدوم و قبل از اینکه چادر و لباسم رو در بیارم بغلش میکنم, کلی چرخش میدم و بوس بارونش میکنم و حالش رو میپرسم و.... و دقیقا از همون لحظات ورودم گزارشهای پرستار شروع میشه , علی صبحانه این رو خورد و نهار n تا قاشق غذا خورد و میوه فلان خورد و دستشویی کرده و .... از وسایل بازی پهن شده روی زمین و قیچی و کاغذ و ... معلومه بساط بازی و کار دستی براه بوده, به بهانه عوض کردن لباس میرم تو اتاقم و علی هم دنبالم میاد و من در رو میبندم تا دور از صحبتهای خانم نجفی که دیگه علی رو کلافه کرده(چون باعث میشه تمام حواس مامانش بهش نباشه) با علی روی تخت غلط بزنیم و کشتی بگیریم و قصه بگم و علی بشنوه و من جواب سوالهای خوردنی علی رو بدم , که از باکتریهای دندونهای آقا خرسه شروع میشه و تا ماه چه رنگیه و شب تاب چیه و داداش مطهره کیه و بابا به شما چی میگه ادامه پیدا میکنه.... تا اینکه علی میخوابه و من هم با یک عذر خواهی ساده از پرستارش میرم تا کنارش بخوابم.

 روزهای من با علی از بعد از ظهر شروع میشه و تا پاسی از شب ادامه داره....روزهایی که شاید زمانش نصف روزهای مادرانه بقیه باشه ولی توش همه چیزهای خوب و شاد و لذت بخش پیدا میشه..... شکر.

ساعت از 12 گذشته که به علی پیشنهاد خواب میدم ولی خب قبل از رفتن تو رختخواب باید بریم دستشویی و مسواک هم بزنیم...... حالا دراز کشیدیم تو تاریکی کنار هم , مراسممون شرع میشه: سه بار سوره توحید رو من میخونم و علی هم اگر شیطونیهاش اجازه بده تکرار میکنه, بعد چند تا دعا و شکر از بابت نعمتهای خوب خدا...حالا نوبت قصه است , هر شب یک قصه کوتاه جذاب که همه اش را خودم از گوشه لپم درآورده ام.... آخر هم رسیدگی به نامه اعمال پسرک که توش 7-8 تا کار خوب (تو امروز چه پسر خوبی بود که خودت رفتی دستشویی! چقدر من از دستت خوشحال شدم که اسباب بازیهات رو به مطهره دادی, ...) و شاید یک تذکر و ارشاد کوچولو (یادت باشه دیگه دکمه های لب تاپ رو نکنی ها! باشه؟)  پیدا میشه ....در آخر هم نمیدانم چه میشود, چون من خوابیده ام و علی هنوز دارد کشو های کنار تخت من رو زیر و رو میکند.....! !! !

 

پی نوشت:

پرستار علی بسیار خانم خوب و نرمال و متعادل و خوش رفتار و خوش رو و متین و البته با ایمان و با وجدانیست, ضمنا چون چند سال مربی مهد بوده کارش رو خیلی خوب بلده, من کمی کم تحملم همین!

   

/ 8 نظر / 17 بازدید
مامان محمدمهدی

وای اگه پی نوشتو نننوشته بودیا حسابی ناراحت میشدم.خدا پرستار علی روخیر بده.آمین

مامان محمدمهدی

إ راستی یادم رفت بپرسم.سوره توحید و ایه ایه میخونی تا علی تکرار کنه یا همون روش خودمون منظورت بود که فقط کلمه آخر آیه رو به علی میسپاری؟

سارا

پس علی هم دکمه های لپ تاپ رو می کنه؟! :دی من که اول ها فوری می نشستم دکمه ها رو سر جاش جاسازی می کردم. اما الان اینقدر این کار تکرار شده که حوصله ام نمی کشه.لپ تاپم چند تا دکمه نداره که البته بدون دکمه هم کار می کنه...

حمیده

سلام طاعات قبول پرستار خوب نعمت خیلییییییییییی بزرگیه ..قدرش رو بدونید[گل]

زهرا

خیلی وقتها هست که من نیت میکنم طاها رو بخوابونم،غافل از اینکه نیت پسرک قوی تر هستش و اونه که من رو میخوابونه!!! همسرم میگه : طاها خوب بلده چطور مامانش رو بخوابونه...

سارا

خوب حالا چرا نسبت به خانم نجفی که اینقدرم ازش تعریف کردی اینقدر کم تحملی؟ ده دقیقه یه ربع تحملش کنی قاعدتا باید بره دیگه؟ یا نه؟ از پیجیدگی های پرستار داری بی خبرم آخه.

ما(من و گاهی بابا)

حالا چرا اینقدر ریزه نوشتی ؟ چشام دراومد!! من از پرستار می ترسم ! و از استفاده کردن از اون بیشتر ...

زهرا.ب

من دلم واسه خانوم نجفی سوخت... سرکله زدن با یه بچه اونم بچه ی مردم سخته. مخصوصا اگه پسر باشه و شیطونیاش سر به فلک بذاره. دستشویی بردن و غذا دادن به بچه ها کلا جزو کارای سخته. حالا این بچه هم اگه لج کنه که واویلا می شه. به هر حال این پرستار شما چون صبح تا عصر با بچه سروکله زده حرفاش گوله شده توی گلوش. باید با یکی حرف بزنه یا نه؟ شما اگر براش یه ربعی وقت بذاری خدا هم راضی تره. ضمن اینکه به هر حال این هم آدمه و حرمت داره و احترامش لازمه. کار می کنه تا رزق حلال ببیره سر خونه زندگیش. ضمن اینکه با بچه ی مردم هم به خوبی یک مادر رفتار می کنه که خب این از همه مهمتره. یه کمی هواش رو بیشتر داشته باشید که حس کنه زحماتش دیده می شه. البته شاید توی نوشتن این پست زیادی کم تحمل خودتون رو نشون دادید ولی به ما خواننده ها حق بدید که دلمون واسه اون پرستار بیچاره بسوزه.