مقدمات خداشناسی!

به نام خدا

یادمه از وقتی علی کوچکتر بود سعی میکردم نقش خدا رو تو روزمرگی و حرفها و وسط شعر ها و بازیهاش زیاد بکار ببرم, یعنی حرفهایی از مهربونی خدا و اینکه همه چیز رو خدا آفریده و خدا اونهایی که کارهای خوب میکنن رو دوست داره و  .... مثلا موقع باز کردن میوه با یک حالت شگفت انگیزی میگفتم: وای ببین چقدر توش قشنگه اینها رو خدای مهربون آفریده ها! یا اینکه خیلی میگفتم خدای مهربون بچه ها رو دوست داره.

تا اینکه چند وقت پیش علی اولین سوال فلسفیش رو پرسید سوالی که من خودم رو آماده جواب دادن بهش کرده بودم اما .....

داشتیم غذا میخوردیم،تموم که شد گفتم خدا رو شکر ،یهو علی بی مقدمه گفت: خدای مهربون کو؟ کجاست؟ .....  مثل دانش آموزی شدم که معلم میارش پای تخته و میخواد ازش سوالهای سخت سخت بپرسه! .... گفتم: خدا تو دل آدماست, تو قلب آدمهای خوبه,..... گفت: قلب چیه؟ بعد هم لباسش رو زد بالا و دلش رو نگاه کرد و گفت:کو؟..... وای خدااا من چی بگم به این بچه؟ .... گفتم: نه اون دل که نه مامان جان!همون دل که وقتی پیشت نیستم برات تنگ میشه!اصلا میدونی ما نمیتونیم خدا رو ببینیم، خدا همه جا هست همینجا کنار ماست، اون ما رو میبینه* ولی ما نمیتونیم ببینیمش.... دیگه ادامه نداد, اما من تمام تنم یخ کرده بود انگار از یک امتحان سخت بیرون اومده باشم ، امتحانی که دادم و راحت شدم ولی از نتیجش خبر ندارم.

دیشب داشتم براش قصه میگفتم, قصه اون خفاش که بدون اجازه مامانش از غار اومد بیرون و چشمش درد گرفت و گم شد, به اینجای داستان که رسید علی گفت: خب خدای مهربون کمکش میکنه تا مامانش رو پیدا کنه!

------------------------------------

*واقعا آیا من خودم همیشه حواسم هست که خدا مرا میبیند؟ اَلَم یَعلَم بِاَنّ لله یُری؟

 

کمی بی ربط: گزارش مهرخانه از نشست مادرانه و پدرانه نویسی در وبلاگستان  با حضور نویسندگان وبلاگهای گل باغ بهشت، به رنگ پدر، زیر یک سقف و مسیر و...

این قورباغه از کاردستیهای اهدایی زینب سادات عزیزه.

/ 23 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانیه

فکر کردم داشتی رو نکردی[چشمک]می خواستم ادرسشو بگیرم[نیشخند]

sara

مرجان عزیز، در مورد گزارش مهرخانه، آره. یک اشتباهاتی داشت که من اسمشون رو می ذارم اشتباهات خیلی کوچیک. اگه نویسنده باشی و گاهی حتی تیترهای خیلی اشتباه و خیلی غلط غولوط از حرفات بزنن که شاخت دربیاد، این اشتباهات در مقابلش خیلی کوجیکه. من که بی حس شدم نسبت به چنین اشتباهاتی. چون معمولا پیش میاد. باید برای خطاهای انسانی هم درصد امکانی قائل بشیم. نمی گم اشکال نداره. فقط می گم پیش میاد. پیشنهاد می کنم به شما و بقیه ی دوستانی که اون روز حضور داشتن، خودشون هم یک پست بزنن و بعضی موارد که از نظر خودشون مهم بوده و توی گزارش نبوده بنویسن. چه اشکال داره؟ به هر حال بحث مفیدی شکل گرفت که می شه به این طریق به مامان های وبلاگستان منتقل کرد. خودم الان می خوام یه پست بنویسم. اما مطمئنا ذهنم یاری نمی کنه همه ی قسمت های حذفی مهرخانه رو به یاد بیارم. شما هم بنویسید. __________ یکی از سخت ترین قسمت های بچه داری به نظرم پاسخ دادن به سوالات فلسفی اوناس. هنوز بهش مبتلا نشدم. ولی یه کم ازش بیم دارم. خودتو برای سوالات سخت تر و پیچیده تر هم آماده کن.

فاطمه

خب سارا راست میگه شما هم یه گزارشی از نشست بنویس.

زینب سادات

عزیزم اون هدیه های دست ساز ارزش مادی چندانی نداشت ولی دلم می خواست یه چیزی باشه که هیچ کجای دیگه لنگه ش پیدا نشه![مغرور] دیدار خوبی بود ولی خیلـــــــــــــــــــــــــــــی کوتاه بود! کاش راننده منو زودتر رسونده بود نمایشگاه.

ما(من و گاهی بابا)

سلام، خوبی؟ این چند روز نتونستم کامنتا رو جواب بدم ، گزارش نشست رو خوندم ، منم انتظار داشتم بار محتوایی عمیق تری داشته باشه ، شاید همون پختگی که خودت گفته بودی. من که شیرازم و اصلا مقدور نبود که بتونم بیام ولی خیلی برام جالب بود که شما چند تا رو (سارا و زینب سادات و ...) کنار هم میدیدم. اصلا جدای از نشست دوست داشتم بیام و با شماها بیشتر اشنا بشم.

طفل معصوم

بشدت پيشنهاد مي کنم جلسه هاي سخنراني خانم هميز رو در مورد تربيت مذهبي گوش کني بعضي وقتا که بشدت کم مياري ميشه با تکنيک هاي ايشون جلو بري ايشون مي گن اصلا نبايد تا زير هفت سال به بچه ذهنيتي از خدا داد

حمیده

سلام زیارت قبول به نظرم تو سه سالگی باید لااله الا الله را با مفهوم به بچه یاد داد چون بچه های ما عرب نیستن و باید ترجمه بهشون تفهیم بشه یادآوری خوبی بود دوست داشتم تو این نشست ببینمتون هم شما و هم باقی دوستان