روی سخنم با توست علی جان .....

هوالحق

این روزها، هر چقدر که بخواهم بغلت میکنم. فشارت می دهم و می بوسمت. برایت شعر می خوانم. دست می زنم. می خندانمت. اما ته دلم غمی ست که برایش چاره ای نمی یابم.

نگرانم. نگران از اینکه زمان به سرعت بگذرد و تو بزرگ شوی و دیگر نشود تند و تند در آغوش کشیدت. دیگر نشود تند و تند بوسیدت.

گاهی وقتی در آغوش می گیرمت و دست کوچکت را می بوسم، دوست دارم زمان در همان لحظه متوقف شود و این بوسه، تا ابدیت کش بیاید. اما نمی شود. این روزها به سرعت می گذرند و عبور می کنند و تو هر روز یک کار تازه یاد می گیری و من به تو نمی رسم و جلوی عبور زمان را نمی شود گرفت و باید تسلیم بود. تسلیم زمان نه! تسلیم او که ما را در قید زمان قرار داد.

این روزها مدام تلاش می کنم که هم  این لحظات شیرین و به یاد ماندنی و تکرار نشدنی، برایم عادت نشود و نکند از بازیگوشیهای تو خسته شوم و آرزو کنم زودتر بزرگ شوی و من راحت شوم. نوزادی ات را که خیلی زود از دست دادم و فقط عکس ها و فیلم هایش برایم باقی ماند. پس همه تلاشم را می کنم که حال را دریابم و لحظه لحظه اش را با تو باشم… اگر کار و پخت و پز و خانه داری و دیگران بگذارند!

/ 5 نظر / 2 بازدید
خاله مهربون

بارك الله علي جون! شايد بعدها برات تعريف كنم كه به دنيا اومدن تو چه تأثير بزرگي در اخلاق و روحيات مامانت داشته! كلا همه خصوصيات مامانتو زير و رو كردي ها به خصوص قلمشو! در تمام دوران رفاقتم عمرا يه مطلب احساسي از مامانت نه ديدم و نه شنيدم!!!

وحید

متن تامل برانگیزی بود ! واقعا شاید یکی از دلایل تغییرات سریع و ملموس بچه ها این باشه که خدا میخواد پدر و مادرشون درک کنن چقدر زندگی دنیا زود میگذره! شاید یه دلیل دیگش این باشه که پدر و مادرا ظرافت تاثیر پذیری و شکل گیری قسمت قابل توجهی از شخصیت بچه در این دوران کوتاه رو بیشتر لمس کنن! و احتمالا خیلی دلایل دیگه. در کل نکته خیلی جالبی بود

دادستان بر و بچز

مرجان مرامی راستشو بگو خودت این متنو نوشتی؟[تعجب]اصلا باور کردنی نیست.معلومه که مادر شدن حسابی از این رو به اونروت کرده عزیزم.تو که از این ادا اطوارا نداشتی قبلناااا.در هر حال دلم خیلی گرفت از خوندن این نوشته.آخه منم همیشه از بزرگ شدن وحشت داشتم.[نگران]امیدوارم علی هر چه بزرگتر میشه شیرین تر و خواستنی تر و خوردنی تر بشه ...

شادي

متنت واقعا قشنك بود ولي اشك تو چشمام جمع شد وقتي خوندمش![گریه] راستش من پدر و مادري كه اينقدر از وجود بچش لذت ببره و قدر لحظه به لحظه بودن باهاش رو بدونه نديدم! درسته كه وقتي بزرگ شد ممكنه نذاره بغلش كني و ببوسيش و دستشو بگيري ولي اونموقع از همين اخلاقش هم لذت ميبري، از بزرگ شدنش از كامل شدنش كيف ميكني. نگران آينده نباش چون ممكنه باعث بشه اونطور كه بايد از حال استفاده نبري [لبخند]