فلفل شیرین ما2

به نام خدا

دارم رانندگی میکنم و علی نشسته جلو , با کلی تشویق و تهدید از جریمه شدن و .... کمربندش رو گذاشته ببندم, بعد میگه: مامان بریم پیش آقای پلیس که ببینه من کمربندم رو بستم..... اول گفتم: باشه ولی بعد فکر کردم که اگر پلیس ببینه یه جریمه آبدار مینویسه برام, بابت سوار کردن بچه زیر 12 سال در صندلی جلو!

-----------------------------------

بهش میگم فردا قراره برامون مهمون بیاد, مهمونمون یه نی نی داره که خیلی کوچولوئه, میگه: نمی تونه راه بره؟ نمیتونه حرف بزنه؟ میگم: نه هنوز خیلی کوچولوئه، میگه: تو مامانشی؟ میگم: نه! مامانش خاله طاهره است،میگه: نه، تو مامانش باش من هم باباش بشم ،بابا هم شوهرش باشه!خنده

----------------------------------

روزی چند بار از اتاقش داد میزنه ماماااااااان بیااااا ، اینجا گرگ داره اومده بزغاله های منو اذیت کنه!!!اشاره به داستان شنگول و منگول که مامانش تحریف کرده و جای خوردن گفته اذیت کردن!

---------------------------------

رفته تو دستشویی و شیر آب رو تا ته باز کرده و داره همه جا رو آبپاشی می کنه، چند بار تذکر دادم و دیدم فایده نداره رفتم شیر رو بستم و شلنگ رو گرفتم گذاشتم سر جاش و آوردمش بیرون(البته سعی کردم اثری از خشونت تو رفتارم نباشه! فقط سعی کردم!) ...بهش میگم کار خوبی نکردی آب رو هدر دادی و تازه به حرف مامانت هم گوش نکردی!

نیم وجبی میگه: تو خیلی کار بدی کردی بدون اجازه من شیر آب رو بستی!عصبانی تازه خیلی کار بدی کردی دستمو مایع زدیعصبانی

 بعد از چند دقیقه اومده میگه: مامانی بیا بوس کنیم آشتی کنیم.ماچ

--------------------------------

میخواد به زور از دختر عمه کوچولوی بی دفاعش اسباب بازیش رو بگیره و وسط دعوا یه چیزی هم میگه، گوش دادم میبینم میگه: خدای مهربون گفته اسباب بازیهاتون رو بهم گرض بدین!!!تعجب.........

به قول مامانم، قربون جدم برم با این بچه تربیت کردنم.!!!!!متفکر

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

خدا نگهش داره این فلفل نمکی رو. حکایت مطهره اس که وقتی از دستش ناراحت شدم، گفت ببخشید که خودتو ناراحت کردی. فقط کم مونده بود بگه ازم معذرت خواهی کن!

زهرا خ

سلام مامان علی کوچولو چه پسر بامزه ای دارید-[خنده] منم دوست دارم مثل مامان محمد مهدی ببوسمش و بچلونمش[ماچ][ماچ][ماچ] ما که دستمون بهش نمیرسه شما جای ما ببوسیدش.[قلب][ماچ]

ما(من و گاهی بابا)

واقعا این بچه ها رو خدا خودش داره از دست ظالمانی به اسم مادر حفظ می کنه ! هم شیر آبو می بندی هم مایع میزنی ؟ ! چطور دلت اومد آخه [خنده]

درنا

نازی چه دل نازک هم هست خودش برای اشتی پاپیش میذاره

خاله جان

جدا قربون..... بری با این بچه تربیت کردنت [نیشخند] حالا گذشته از شوخی چی فکر کردی بچه رو میذاری صندلی جلو ؟ فکر کردی کمربند اثری داره؟ ضمنا اون محیای بیچاره چه گناهی داره , علی به زور ازش اسباب بازی میگیره اونوقت تو وایمیستی گوش میدی ببینی پسرت چی میگه؟[متفکر]

سلام

من عاشق پسرتم............... [بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل] باور کن همیشه بیادتم.... و دعایت میکنم

آشنا

بابا هم شوهرش! دمش گرم![نیشخند]

زینب سادات

بابا همون آیه ی قرض الحسنه رو می خواسته بگه بابا شوهرش بشه![نیشخند]

زهرا

حق به جانب بودن این وروجکها برام خیلی جالبه!