مادر شدن

به نام خدا

همیشه وقتی به سبک زندگیم  قبل از دوران مادر شدن و بعد از آن فکر میکنم و اونها رو باهم مقایسه میکنم یک مثال جالبی به ذهنم میرسه, 

آدمی که در یک مسیر صاف و کم فراز و نشیب داره حرکت میکنه, گاه آهسته و گاه تند, یهو در یک مقطعی میرسه به یک نقطه ای(مثل کوهپایه)  یک ایستگاه در اول راه شروع پیمودن یک کوه بلند, تو اون ایستگاه یک کوله به امانت! میذارن رو دوشش و کلی توشه راه هم بهش میدن و راهیش میکنن تا این کوه رو بالا بره و به کمک خدا اون قله رو فتح کنه, اون ایستگاه از نظر من ایستگاه مادریست...... اون کوله بار بچه...... و اون توشه هم عشق و مودت و محبت سرشار مادری....

تو مسیر بالا رفتن از این کوه بلند کلی مناظر بکر و زیباست و هوا بسیار لطیف و خوش... و قله این کوه همان درست مادری کردن است و پشت این کوه بلند یک سرزمین زیبا مثل بهشت..... البته به شرط آنکه راه رو از مسیر درست بری و بتونی به قله برسی. 

و" مادر " اون کوهنوردیست که هن هن کنان و نفس زنان ولی با لبخند و سرشار از لذت تماشای اون مناظر زیبا و بکر و منحصر به فرد داره از این کوه بالا میره .... هم از مناظر لذت میبره و هم عضلاتش قوی میشه و هم از یاداوری اینکه داره برای رسیدن به یک هدف بزرگ تلاش میکنه روحیه میگیره...

ما هنوز کوله بارهایی بردوش مادرانمون هستیم که زحمت و دغدغه براشون داریم ولی اونها هم از بارور شدن ما دارن لذت میبرن.

جدا چه نادونن اونهایی که میترسند از هیبت این کوه و چه کم بهره اند اونایی که خودشون رو از این لذت شیرین و البته کمی سخت محروم میکنند.

و البته اگر خدا به صلاحش کسی را مادر نکرد حتم بداند که از خزاین حکمت و معرفتش گنج های دیگری به او عنایت خواهد کرد البته به شرط تسلیم و تعبد.  

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
مریم روستا

سلام خانوم بسیار عالی تشبیه جالبی بود. . ان‌شاءالله توی این مسئولیت شیرین و خطیر، موفق باشید.

تکتم

چه حکیمانه خوب بود دستت درد نکنه راستی به عنوان یه مادر دوست داری روز مادر هدیه بگیری؟چی ؟ اصلا چی خوشحالت می کنه روز مادر؟

مامان محمدمهدی

به به چه فلسفی باید به خودمون تبریک بگیم حسابی[بغل]

قاصدک بارون

من وقتي محمد يوسفم را مي ديدم كه مي خندد و ريسه مي رود و مراحل تكامل و بزرگ شدنش به سرعت پيش چشمانم طي مي شود، حالم خوب مي شد. مي ديدم كه سينه خيز مي رود و به چشم برهم زدني با همان حال، خودش را به آن سر خانه مي رساند... حيرت مي كردم. حيرتي توام با شعف. باورم مي شد كه سهمي در اين خلقت و تكامل دارم. و كيف مي كردم كه آن حس مادري دارد روز به روز در من بيشتر مي شود. مي ديدم كه دارم مهربان تر مي شوم. بخشنده تر مي شوم. راحت تر با موضوعات مختلف كنار مي آيم. تدبيرم براي كارهاي خانه و سياستهاي بيرون منزل بيشتر مي شود. آينده نگر تر مي شوم و خب...همه ي انها مرا به اين نكته مي رساند كه بچه گرچه سهمي از نيرو و انر‍ژي و آرامش مرا برمي¬دارد اما چيزهاي زيادي هم به من داده است.

عظیمه

سلام خیلی تشبیه زیبایی بود. وبلاگت خیلی جالبه من تقریباً هر روز مطالب جدیدت رو مرور می کنم

سارا

سلام خیلی تشبیه قشنگی داشتی. خدا خیرت بده. روزت پیشاپیش مبارک. راستی از جواب هام توی بلاگ مطهره که ناراحت نمی شی ایشالا. با هم گپ می زنیم. امیدوارم ناراحتت نکرده باشم. می بوسمت مامان نازنین

آسمان

منتظر نظراتتون هستم: حجاب زیبا که دیگر حجاب نیست!