روزهای بعد از سفر

به نام خدا

چند روزی رو مسافرت بودیم و علی کیف دنیا رو میکرد , بازی و گردش و مهمونی و مامان و بابا در کنارش و هوای خوب و .....

حالا که برگشتیم نمیدانم امروز رو چطور سپری میکنه؟ بهانه ما رو میگیره؟ دلش بیرون میخواد؟ اصلا میفهمه که ما رفتیم یه جای دیگه و برگشتیم و نمیتونه الان اون امکانات و شرلیط رو اینجا هم داشته باشه؟ 

ولی واقعا مهم نیست , بچه کم کم یاد میگیره که هر روز مثل هم نیست , یه روز خوشه و یه روز معمولی,  یه روز روز بازی و گردشه و یه روز روز کار و دکتر و...., یه روز تعطیله و همه خونن و یه روز تعطیل نیست و همه دنبال کار.

ولی واقعا زندگی تو بعضی شهرهای کوچک و روستاها چقدر دلچسبه,

 

 پی نوشت: این چند روز اونقدر بازی میکرد و میدوید و بپر بپر میکرد که وقتی برمیگشتیم یه دنیا رو میخواست بخوره(علی که همیشه باید برای غذا خوردن التماسش کنیم)  و بعدش بیهوش میشد(علی که همیشه باید با زور بخوابونیمش) و میخوابید.

واقعیت اینه که هوای تمیز و آرامش و بازی تو طبیعت و تجربه های جدیدش و تخلیه انرژی حق همه بچه هاست که ما در حال حاضر تو این تهران کلافه کننده! ازش محرومیم.

/ 5 نظر / 15 بازدید
خاله هانیه

سلام رسیدن به خیر. انشاالله همیشه به سفر و گردش و تفریح در کنار خانواده[لبخند][گل]

زهرا

به سلامتی همیشه به گردش !

صبا

رمز ارور میده برای من[گریه]

هدی

سلام مرجان من فكر ميكردم يادداشت هاي خصوصي مال خود عليه![نیشخند][نیشخند] سفر به خير. حالا كجا رفته بوديد؟ پارك كارتون رو راه نميندازه؟ بابا يه روز بيايد يه پاركي بريم اين بچه ها هم يه حال و هوايي عوض كنند.