لحظاتی دور از افکار مادرانه!؟

به نام خدا

یک روز جمعه آرام است, میرم تو آشپزخونه تا یواش یواش نهار درست کنم, غرق در فکر و خیالات خودم میشم, یادم میاد از اواخر دوران بارداریم چنین لحظاتی رو تجربه نکرده ام, لحظاتی که علی بیدار باشه و سکوت درخونه جریان داشته باشه, دقایقی که من بتونم بدون فکر به مسئولیتهای مادریم غرق در افکاری بشم که فقط و فقط مال خودمه, تا همین چند وقت پیش موقع غذا درست کردن که میشد دوتا دست پایین پای من به آسمان بلند میشد و میگفت:" بیا بغلت کنم!"...صاحب این دو دست حالا دیگه چند وقتیه که خیلی مستقل شده , میره تو اتاقش بازی میکنه و خودش دستشویی میره و دستاش رو هم میشوره میاد بیرون, بعضی مواقع نادر میره سر یخچال و میوه میخوره و دوباره برمیگرده سر بازیش, یعنی اگر من کار به کارش نداشته باشم همینه.

همینطور در افکار خودم و خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانیم غرقم .... همسر مشغول تعمیر یکی از وسایل خونست و علی هم مثل وردستی گوش به فرمان نشسته کنارش... تلوزیون خاموشه و من نشستم روی اپن و شیرینی این لحظات سرشار از آرامش رو مزه مزه میکنم...یواش یواش یکی آرام و نا محسوس (بلا تشبیه مثل حرکت مورچه ای سیاه برسنگ ....) میاد تو گوشم و  میگه: حیف این آرامش که تازه تازه داره با بزرگ شدن علی بدست میاد نیست که تو میخوای دوباره به پیمودن این مسیر طولانی فکر کنی؟ اصلا مگه سرت درد میکنه که میخوای یه فکر و زحمت اضافه برای خودت بتراشی؟ مقاومت میکنم....دوباره میاد و میگه: میدونی مرجان اصلا تو این دوره زمونه تربیت بچه خیلی سخته. آدم بچه نداشته باشه بهتره تا اینکه یک بچه ناخلف تحویل جامعه بده! مقاومت میکنم....ادامه میده:یه ذره به علی فکر کن آخه گناه داره , نمیتونی بهش خوب برسی و.... بهش پوزخند میزنم و میگم: ول کن بابا بذار لحظاتی از نقش مادری بیرون بیام و خودم باشم, ضمنا من تصمیمم رو گرفتم خودت رو خسته نکن, شاید الان نه ولی زمانی نزدیک تا وقتی تن و دل و ذهنم به این آرامش و فراغ عادت نکرده , به امید خدا......

- جدا زهی خیال باطل که حالا حالاها بتونم دقایقی بدون افکار مادرانه سپری کنم و خوش باشم.

/ 7 نظر / 18 بازدید
مامان محمد مهدی

احتمالاً اونیکه آروم و نامحسوس اومد و اون حرفارو زد که من نبودم؟[چشمک]

زهرا

خیلی وقتها من فکر میکنم زیادی به مسائل طاها خیره میشم و همه اونها رو زیر نظر میگیرم(حتی در مورد رفتار اطرافیان که با طاها انجام میدن)...اما در نهایت دلم آروم نمیگیره و همون روش قبلی رو ادامه میدم!

حمیده

فکر خوبیه...پر زحمت و پر اجر و نعمت البته من اگر شرایطش را داشتم اختلاف سنی بچه ها را بیشتر از 3 سال نمی کردم[گریه]

ابوالهول

هرچند هنوز ازدواج نکردم که بچه دار شم اما خیلی بچه دوست دارم و اگر خدا بهم چندتا بچه بده حتما با فاصله سنی کم اونا رو به دنیا میارم بچه کوچیک شیرینی خاصی توی هر خونه ای به وجود میاره و هرچند پدر و مادر رو خسته می کنه ولی با هرخنده ای که بکنند ده سال دل پدر و م ادر رو جوون می کنه!!!! فقط باید مواظب بود که بچه های بزرگتر (مثل من) به بچه های کوچیک تر که مرکز توجه هستند حسودی نکنند!! معمولا بچه های بزرگ در جمع بچه های کوچیک، نقش خدمتکار رو دارند. هرچند مادر و پدر به اون میگن کمک به بزرگترا و اینکه عزیزم تو دیگه عاقل هستی و بزرگ شدی و . . . .!!!!!!!!! ولی به هرحال بچه کوچیک خلوص خاصی داره و جو مهربونی رو توی خونه برای پدر و مادر به وجود میاره. درباره وضعیت مالی اش هم به نظر من خدا که گفته روزی شما بنده ها دست منه دیگه آدم خیالش راحته. کی از خدا خدا مطمئن تر تواناتر که به آدم چنین قولی بده؟

طفل معصوم

مادري سخته؟ نه اگه به رشدي که توش خواهي کرد فکر کني و اره اگه به سختي هاش فکر کني

آشنا

نمی دونم چرا حس کردم باید تذکر بدم!!! اختلاف سنی بچه ها اگه چهار یا پنج سال باشه خیلی بد می شه! بعدترش رو که اصلا صحبتی نمی کنم اما همین چهار و پنج رو هم هرچی نمونه دیدم ناکارامد بوده. بچه ها نه همبازی اند نه احساس بزرگی و کوچکی و حرلف گوش کنی از بزرگه و رسیدگی به کوچکه رو دارند. هر دو تاشون تنها می مونن. خیلی گناه دارن. اینجام!! گیر کرده بود گفتم بذار به یکی تذکر بدم![نیشخند]