قصه های شبانه

به نام خدا

چند وقتی است برای رشد قدرت تخیل و افزایش دایره لغات و زود تر خواب رفتن و.... علی, اقدام به گفتن قصه های من دراوردی برای علی موقع خواب کردم.

اوایل اینطور شروع میکردم :

یکی بود یکی نبود ..../تو یه جنگل پر درخت یه خرگوشی بود....

علی: کوشش؟ خَگوش کو؟ نیستش

خب تو قصه است عزیزم بخواب!

خلاصه که اونقدر واقع گرایانه به قصه ها نگاه میکرد که منو پشیمون کرد.خنثی

.

بعد کم کم اینطور قصه میساختم و میگفتم:

یکی بود یکی نبود...../ یه مطهره خانمی بود اسم خواهرش محیا بود...

علی: مطهره مخوام...... بلند میشد میرفت سر یخچال و اصرار میکرد عکسش رو بدم.

ادامه میدادم: یک روز که باباش اومد....

علی: بابارو مخوام..... میرفت بابا رو صدا میکرد...

ادامه میدادم: خب این دختر خوب , خیلی مراقب اسباب بازیهاش بود

علی: آببازی(اسباب بازی) مخوام.....کلافه

.

حالا دیگه اینجوری قصه میگیم:

یکی بود یکی نبود..../ یک پسره ای بود خیلی خوب غذا میخورد(عمرا تقاضای غذا نمیکنه).... / هر وقت جیش داشت به مامانش میگفت ببرش دسشویی.../ مامانش اونو دوست داشت/اون هم مامانش رو دوست داشت.....

تمام حواسم رو جمع میکنم مبادا خطایی ازم سر بزنه و اسم شخص یا شیئ یا فعالیتی رو ببرم که علی بخواد و از جاش بلند بشه و ساعت خواب بره تا نیمه شب.سبز

×ولی جدا اونقدر قصه هایی که میسازم بی نمک و غیر جذاب و هیجان نیانگیزه! که خودم هم رغبت به ادامش پیدا نمیکنم.

 

 

 

/ 4 نظر / 22 بازدید
خاله سمیه

باهات کاملاَ موافقم.من هم از قصه هاییکه مجبورم برای محمدمهدی تعریف کنم بدم میاد و معمولاَ وسطش بی رغبت به ادامه میشم جوریکه خودم ازش میخوام بیخیال شه و بره سراغ بازیش

خاله مهربون قدیمی!

پس باید بیای و چیزهایی رو که من به عنوان شعر برای پسر خوشگلم میخونم ببینی! این ابیات من در آوردی در اثر تبلیغات مادر همسرم بین فامیل طرفدارای زیادی پیدا کرده و البته من برای کسی نمیخونم چون واقعا بی مزه اس!

مامان حنانه خانوم

کلی خندیدم. دارم فکر میکنم چرا نسل ماها عمرا فکرش رو هم نمیکردیم که مثلا میشه مادر رو بخاطر شخصیت ها و ماجرا های قصه هاش به چالش کشید.چه راه دشواری در مقابل خودم میبینم.خدا به داد برسه.

الهام

سلام مرجان مامان. قصه ی قصه گفتنت دقیقا شبیه قصه های من وکیارشه [خنده]