مسجد

به نام خدا

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب:

رکعت اول نماز عشائ بود که رسیدم مسجد.

علی تا چند دقیقه اول ساکت ایستاده بود کنار من و بازی بچه ها رو تماشا میکرد.

یواش یواش به اون دوتا دختری که دنبال بازی میکردن پیوست و فریاد شوق و ذوقش از بازی بلند شد.(فقط 30 ثانیه تا پایان نماز باقی بود)

نماز تمام شد.

پیر زن مسجدی(به قول اطرافیانش رییس کمیته بانوان فعال مسجد):با دادو قال و دعوا و مرافهعصبانی بچه ها رو از بازی منع کرد و گفت: هیس ساکت برید بشینید کنار مامانهاتون.

من هم که دیر رسیده بودم , هنوز نمازم ادامه داشت.

علی از دعوای پیر زن ترسید و گریه سر دادو چسبید به من.

نمازم تموم شد به پیر زنه با احترام گفتم : حاج خانم بچه ها رو دعوا نکنید, بچه ها از مسجد زده میشن.

پیر زن : ....عصبانی

من: ...ناراحت

علی: گریهگریه

 

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
صبا

سلام... من سر همین موضوع همیشه از مسجد رفتن با بچه واهمه داشتم. ولی شکر خدا اینجا تا حالا پیش نیومده. بر عکس همه مهربونن رو علی رو تحویل میگیرن. ناگفته نماند علی بیشتر میره تو مردونه و نماز هم میخونه. وقتی میری براش خوراکی و کتاب و اسباب بازی و سرگرمی ببر تا اتفاقی نیفته که بخوان دعواش کنن.

مامان محمدين

اي بابا اين پيرزنها هنوز دست از اين كارهاشون برنداشتن؟ چقدر ماها رو بابت اشتباه بودن نمازهامون دعوا كردن[ناراحت] منم .... متاسفانه متنفرم از اين جور پيرزنها.