روزهای....

به نام خدا

من هنوز نتونستم بفهمم یهو چی میشه که یک بچه ای که از صبح رو مود خنده و خوش خلقی بوده و کلی پارک و تفریح رفته و تو خونه هم به بازیهای دلخواه و ... گذرونده , ورقش برمیگرده و هی رو اعصاب خودش و مامان و باباش رژه میره و همه خوشیهای روز رو از دماغ خودش در میاره!!!

مثلا دیروز, علی:

- کلی بالش بازی و بپر بپر و پرواز! و... کرده.

- صبح با پرستار ش پارک رفته و با اجازه مامانش (به عنوان جایزه) راکت بدمینتون خریده.

- اومده خونه کلی با پرستارش بدمینتون بازی کرده.

- رفته حموم(که عاشقشه) و کلی آب بازی کرده.

- نهار ماکارونی محبوبش رو خورده.

- ظهر 2 ساعت خوابیده.

- از خواب بیدار شده و با مامانش کلی کار دستی و ... درستیده.

- با مامان و باباش رفته پارک و کلی بازی کرده.

- اومده خونه دوباره ماکارونی خورده.

بعد شروع کرده به کارهایی که نباید:

- نشستن روی تلوزیون!

- نقاشی با کاکائو روی دیوار!

- آویزون شدن از پرده!

- نق نق نق نق!

- جفت پا پریدن روی لب تاپ از روی مبل!

- بالا رفتن از طبقات درب یخچال!

- بر داشتن ظرف زرشک و پاشیدنش به هوا با تکرار کلمه هوراااااااا !

- نق نق نق نق!

من هم که: عصبانیکلافهعصبانی

جدی همش سعی میکردم فقط با کمی در هم کشیدن ابروهام نارضایتیم رو نشون بدم/ یا بی محلی کنم/ یا با آرامش ازش بخوام بیاد یه بازی دیگه با هم بکنیم. ولی واقعیت اینه که نمیتونستم بی خیال بعضی کارهاش بشم مخصوصا که دیروز کارگر کل خونه رو تمیز کرده بود و من دوست داشتم لا اقل یکی دو روز از تمیزیش لذت ببرم. و امان از موقعی که بچه ها بفهمن کاراشون داره حرصت میده.......... وای که چقدر دلم میخواست یه فص بزنمش یا لااقل 2 تا جیغ بنفش بکشم ولی وجدانم  اجازه نداد! ....

پی نوشت: فکر کنم دیروز قمر در عقرب بود!!! شاید....

پی نوشت: شب که میخواستم بخوابم گلوم داشت میترکید از اون همه فریادی که توش دفن کرده بودم. ناراحت

 

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
حسینی

سلام. من هیچ وقت برای شما کامنت نگذاشتم و فقط هم از طریق همین وبلاگ میشناسمتون، همیشه بی سر و صدا مطالبتون را خوندم، ولی احساس کردم توی این پست یه چیزی خیلی سر جای خودش نیست، برای همین، فقط در جایگاه یه خواهر کوچکتر که دوست داره آرامش تمام و محض را برای شما و خانوادتون ببینه، حس کردم ممکنه حرفام کمک کنه، روده درازی ما را به بزرگی خودتون ببخشید. فکر میکنم جمله کلیدی اینه که «شما باید برای درک پسر گلتون، در چارچوب او باشید» شاید شما فکر میکنید اینکه بره بیرون پارک و ... براش لذت بزرگتریه، ولی شاید در واقع اینکه روی در و دیوار کاکائو بکشه و در عین حال شما همراهیش کنید در اون لحظه خاص براش بهتره، فکر میکنم دورانی که آدم با این کوچولوهای نازنین در ارتباطه بهش یاد میده باید انعطاف پذیری را خیلی بالا برد، نه در ظاهر، که در باطن که هیچ وقت شب اون قدر گلوتون درد نگیره به خاطر فریادهایی که حبسشون کردید، بلکه همون موثعی که پیش میاد با جان و دل حلش کنید و کنار بیاید با ماجرا. ممکنه هیچ کدوم از حرفام اصلاً برای زندگی شما موضوعیت نداشته باشه، ولی همین که احساس کنم تلاشم را برای کمک به این موضوعی که رنجوندتتون ک

تکتم

عزیزم علی تنهاس و نیاز به یه همبازی هم سن و سال خودش داره نه خانم نجفی و خودت . میشه به این موضوع هم فکر کرد

لیلی

ان مع العسر یسری![زبان]

زینب سادات

این جور وقتا برای اینگه حرص مامان بچه رو دربیاری باید بگی طبیعیه! همه ش طبیعیه. اقتضای سن شه![نیشخند]

خاله مهربون قدیمی!

سلام. دیروز داشتم بحث بازی رو از دیدگاه آقای سلطانی میخوندم یاد این پست تو افتادم. به نظرم با تعاریف ایشون همه اون چیزایی که ما بهش میگیم خرابکاری و بچه نباید انجام بده، در حقیقت ادامه همه اون بازیهایی هست که تو گفتی و از ماهیتش از نظر بچه با اون بازیها یکیه اما از نظر مامان و اطرافیان نه!!! حالا دیگه ماییم و یه دنیا بازی خرابکاری!!!

تکتم

عزیزم منظورم خواهر برادر بود نه مهد[نیشخند]

مامان محمدمهدی

وای خدای من دوستای مجازیت چی میگن؟ هیچ کس هم ندونه منکه میدونم تو چقدر آزادی به شازده کوچولو دادی که واقعاً بیشتر از اینش در توان کمتر مادری هست.بابا جان یکم محدودیت هم برای بچه خوبه.اینطوری منطقیتر بزرگ میشه.درضمن نباید فریادتو حبس میکردی تا گلودرد بگیری با یک داد رو به دیوار همه چی حل میشد[نیشخند].

مادري كه ميره سر كار و توي قسمت مهمي از زندگي بچش غايبه ديگه نبايد فكر كنه كه ميتونه بچه‌ي خوب و بروفق مرادي تربيت كنه. شما پول رو به بچت ترجيح مي‌دي پرستار هر چي هم كه خوب و مومن باشه بازم مادر بچه نيست شما تا آخرم بايد از همون پول باج بدي آخرشم بچه‌ات اوني كه بايد بشه نخواهد شد