روزهای غیبت دایه ای مهربانتر از مادر!

به نام خدا

هیچ فکر نمیکردم , اگر جایی از گله هایم و دلخوریهایم و شاید کم صبریهایم از "پرستار علی" بگم یا بنویسم ، چنان به پایم بنویسن که من اینجور آلاخون بالاخون(!) بشم...

چند وقت بود که حساس شده بودم به کارهای خیلی خیلی معمولی و بعضا بی ایراد خانم نجفی, منی که کلا بی خیال خیلی چیزها تو خونم و معتقد به آزاد گذاشتن بچم هستم این اواخر از همین چیزها هم حرص میخوردم, دایم تو دلم یا بغل گوش همسرم غر غر کارهای این بنده خدا رو رو میزدم( وقتی من بهش تاکید میکنم علی رو ظهر نخوابون چرا خوابونده؟, چرا وقتی بردتش پارک فلان لباس مرتب تر رو تنش نکرده؟ مگه من نگفتم بچه رو با لباس تو خونه پارک نبر, چرا میذاره علی اسباب بازیهاش رو بذاره تو جاکفشی؟, چرا رفته یک کیلو سبزی خوردن خریده؟ نمیگه اسراف میشه , چرا هر چی در مورد علی میگم قبول نمیکنه و اصرار داره اون هم به اندازه کافی علی رو میشناسه؟ و غیره و غیره) اما راستش من ابدا به خودم اجازه نمیدادم رفتاری کمتر از حد مادرم  با ایشون بکنم, یعنی احترام میگذاشتم بهش مثل مادر خودم و بعضا هم با ببخشید و لطفا و خواهشا و ... خواسته هام رو میگفتم و حالا که یک ماه خانم نجفی نیومده و من به گذشته نگاه میکنم میبینم انصافا بنده خدا تمام حرفهای من رو  خوب گوش میکرد و اجرا میکرد، بعضیهاش رو خیلی زود میپذیرفت و بعضیهاش رو هم بعد از کمی مقاومت، ولی چیزی که خیلی تو رفتارش پررنگ بود علاقه قلبیش به علی و تعهد خیلی خیلی زیاد به کارش بود... جدا تو مدل کار کردنش میشد فهمید که چقدر ایمان و عملش به توصیه های دینی پر رنگه خدا رو شکر.

البته این رو هم بگم ها خیلی از سلایق و نظرات تربیتی من رو که من صراحتا و بی رو در بایستی بهش میگفتم، میپذیرفت و عمل میکرد و بازخوردهاش رو هم به من گزارش میداد.

ولی جدا چیزی که من رو خیلی حرص میداد این بود که خانم نجفی خودش رو یک دایه مهربون تر از مادر میدید،مثلا بعضا چنان سفارش علی رو به من میکرد که انگار رابطه ما برعکسه، یا مثلا همین روز آخری که میخواست فرداش بره عمل چنان با بغض و گریه از علی خدا حافظی کرد که میخواستم....(نگم بهتره!!!)

حالا که یک ماهه خانم نجفی نیومده(به خاطر یک عمل جراحی کوچیک) میبینم چقدر نعمت بزرگی بود برای آرامش زندگی من .... و من این مدت کلی در بدر خونه مادر بزرگهای علی بودم، البته بیشتر سختیش مال این بود که من به اون شرایط راحت عادت کرده بودم. 

انشا’لله از ابتدای ماه جدید دوباره روزهای کاری ما با صدای زنگ خانم نجفی آغاز میشه اما این غیبت یک ماهه برای من موهبت بزرگی بود , احساس میکنم فصل جدیدی از روابط ما شروع شده و من میتونم خیلی از چیزها رو که از اول غلط پایه گذاری کرده بودم* اصلاح کنم و به لطف خدا تو رابطه ما یک رضایت دوطرفه ایجاد بشه. 

* مثلا از اول من چنان متواضعانه با ایشون برخورد کردم و در مورد هر چیزی(غیر از مسایل تربیتی) گفتم هر جور صلاح میدونید, اختیار دارید ,ماشالا شما با تجربه اید و... که بنده خدا من رو آدم چلمن بی دست و پایی فرض کرده بود . یا اینکه اونقدر در برابر زمین خوردنها و بعضا زخم و کبودیهای علی خونسردی از خودم نشون دادم که اون خودش رو دایه مهربون تر از مادر علی دونسته.

------------------------

خدایا میدونم که پرستار خوب برای یک مادر شاغل نعمت خیلی خیلی بزرگیه و یادم هست که تو دعاهام رو مستجاب کردی و یک پرستار خوب نصیب پسر من کردی و با پاسخ شیرینی که در جواب استخاره بهم دادی دلم رو قرص کردی و تردیدهایم رو فرو نشوندی، حالا هم خودت کمک کن با مشکلات این امر کنار بیام و بتونم بنده ای رو که برای خدمت به من و فرزندم فرستادی راضی نگه دارم، هر چند که من هرقدر هم تلاش کنم قادر به شکر نعمتهایت نیستم . خدایا مرا از شکر گذاران درگاهت قرار بده.... آمین

 

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمدمهدی

خدا به پرستار علی سلامتی بده همیشه تا تو به این روز دیگه نیفتی! امیدوارم دعات هم مستجاب شه[نیشخند]

زهرا

پس این حساسیت های مادرانه تا این سن بچه ها هم ادامه داره. فکر می کردم این حساسیت ها که در مورد خودمم وجود داره کم کم کمتر بشه. خداییش این دایه ی مهربونتر از مادر شدن بعضی ها واقعا آدمو کلافه میکنه!

نسیم

یه تابلو تا وقتی رو دیواره کسی نمی بیندش . اما به محض اینکه بر دارنش جای سفیدیش رو دیوار چشم همه رو اذیت می کنه....

آشنا

الهی امین. تا حالا پرستار بچه از نزدیک ندیدم[نیشخند]

ما(من و گاهی بابا)

کلیاتی که گفتی رو قبول دارم ولی هنوز برام جانیوفتاده که چرا پرستار [سوال]

ما(من و گاهی بابا)

آها ! میشه اگه آشنا رو دعوت کردی منو هم دعوت کنی ؟ آخه منم تا حالا پرستار بچه از نزدیک ندیدم !

سارا

خوب یه ذره از پیچیدگی های پرستار داشتن رو که دفعه ی قبل بهش اشاره کرده بودی درک کردم توی این نوشته ت.

سارا

چه پست خوبی بود [لبخند] گاهی ادم قدر داشته هاش رو نمیدونه .گاهی وقتی یکی مدام دورو بر ادمه ادم نمیفهمه چه نعمتی داره. خدا رو شکر این وقفه ی یک ماهه باعث شد قدر اون خانوم رو بدونی پرستار خوب واقعا به این راحتی پیدا نمیشه اونم کسی که بچه ی ادم رو واقعا دوست داشته باشه واقعا تعهدش قابل ستایشه و مگه ما خودمون بدون عیبیم که توقع داشته باشیم دیگری بدون عیب باشه ...

مامان امیر مهدی

متعادل کردن رابطه کار سختیه اما شما خیلی خوب رابطه زخمی رو ترمیم می کنی[لبخند] برای خود من اکثرا این زخمی شدن روابط در ذهنم ایجاد می شود و شاید طرف مقابل اصلا نفهمد و مدام از خودم می پرسم چکار کنم که درست شود[لبخند]

تکتم

این هم لطف خدا بوده که خانم نجفی نباشن قدرشون رو بدونی ها به نظرم