این روزها....

به نام خدا

این روزها ما شاهد شروع فصل جدیدی از بلبل زبانیهای علی هستیم:

# داشتم غذا درست میکردم که متوجه شدم  علی داره یک کار خوب بسیار جذاب میکنه, دویدم دوربین آوردم ازش فیلم بگیرم, میگه: نمیخوام, فیلم نمیخوام, برو غذا بپز!!!خنده

#تلفن زنگ زد و من رفتم برداشتم و کمی صحبت کردم و قطع کردم, میگه: کی بود؟ گفتم: خاله . میگه: خاله منا؟ بده صوبت کنم , گوشی رو دادم بهش میگه:شلام, چطوری؟ نرفتی شرکار؟تعجب

#داره تو اتاقش بازی میکنه, من هم فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم اون اتاق و در رو بستم تا کشوها رو مرتب کنم, بعد از چند دقیقه صدامیکنه: مامان/مامانِ من/مامان من چُجایی؟/چجا رفتی؟/ پیدا شو.(با ناله ای که کم کم داشت به گریه تبدیل میشد)ناراحت

#عروسک خرسیش رو برداشتم و دارم به جاش حرف میزنم, میگم: علی کوچولو چه نازی میای با من به بازی؟ میگه:نُچ , میگم: چرا؟ , میگه: باسه اینچه من تمیژم.خنده

#داریم حاضر میشیم بریم بیرون, من هنوز پالتو نپوشیدم, میگه: کاشینت کو؟ هوا خیلی شرده مامان!سبز

#دارم نماز میخونم , شروع کرده بهانه گیری, بعد الکی صدای گریه درمیاره و میبینه من محل نمیذارم میگه:مامان دارم گییه میکنم نیگا کن!بلغم کن!لبخند

#روز تولدش که مهمون داشتیم, هرکی زنگ میزد علی میدوید میرفت در حال رو باز میکرد و با یک لبخند زیبا می ایستاد تو راهرو و مهمونها که میومدن میگفت: شلام, خوبی؟ یبفرمایید.(نه که فکر کنید خودش بلد بوده ها نه! مامانش یادش داده).از خود راضی

همین استقبال رو هر شب از باباش هم میکنه با این تفاوت که نمیگه:بفرما, میگه: بلغم کن,بالا,بالاتر(یعنی بغلم کن بندازم بالا).لبخند

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین.

/ 7 نظر / 13 بازدید
تکتم

[لبخند]لطفا از طرف من گازش بگیر خیلی این پسرت موچه این حرفا رو هم اینجا ننویس یا می نویسی با هر پست برا علی اسفند دود کن

مامان محمدمهدی

خیلی خوشگل حرف میزنه[خنده] خدا حفظش کنه[لبخند]

هدی

مرجان چه تفريحي برات شده ها!

خاله مهربون قدیمی!

الهی قربون حرف زدنت بشم که فقط مامانت میفهمه! تولدت مبارک پسر خوشگل!

مامان حنانه

بدون شرح!![ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

سارا

خدا حفظش کنه. لا حول ولاقوه الا بالله العلی العظیم