طعم تلخی که آموزنده شد

به نام خدا

تو پست قبل نوشتم که جمعه جشن تولدی کوچک برای علی گرفتیم , روز شادی بود, نه به خاطر اینکه پسرم نقش اول یک مهمانی بود, نه به خاطر اینکه علی فردای آنروز 2 سالش تموم میشد و من رو یاد خاطرات شیرین روز به دنیا آمدنش مینداخت , نه به خاطر موسیقی شاد کودکانه تولد مبارکی که عمه  علی برامون گذاشته بود , نه که اینها شیرین نباشندها نه! شادی من فقط برای شادی علی بود , علی خیلی داشت بهش خوش میگذشت دایم با بچه ها بدو بدو و بازی میکرد و هیچ کس بهش امر و نهیی نمیکرد , من بهش گیر نمیدادم که بیا غذا بخور , نگران اعتراض همسایه ها بابت بدو بدو علی نبودیم چون تولد علی بود و باید بهش خوش میگذشت.

اون شب علی شمعش رو فوت کرد, کیکش رو باهم بریدیم , کادوهاش رو باز کرد و باهاشون بازی کرد و مهمونها رفتند وعلی شام هم نخورد و خوابید , آخر شب که از خستگی زیاد خوابم نمیبرد و فکر میکردم, میان این همه شیرینیها و خوشی ها و شادیها و خاطرات خوب ذهنم فقط درگیر یک مسیله تلخ بود , 

تلخی که مربوط به دعواهای من با علی بود , روز قبل از تولد وقتی که نردبان آوردم تا بادکنکها و این خنزیر پنزیرها رو وصل کنم, علی اصرار داشت که گوش کوب من رو برداره بره روی آخرین پله نردبون بایسته و مثلا پونز بزنه به سقف و من هم مانعش میشدم و اون جیغ میزد و من دعواش میکردم و اون از ناراحتی میرفت یک خرابکاری دیگه میکرد و من دوباره دعواش میکردم و اون دوباره شیشه میز و شکوند و من دوباره داد زدم و....

آخه من از اون مادرهایی که بچم رو دعوا کنم و سرش دادبکشم نیستم , نه که مادر نمونه ایم ها نه, علی یکجوریه که دعوا نمیطلبه!

خودم رو سرزنش میکردم و بارها و بارها به خودم میگفتم که" نگاه کن, تو داری به خاطر علی این کارها رو میکنی , اون وقت به خاطرش باهاش درگیر میشی؟ وقتی توان انجام کارها رو با وجود این بچه پر جنب و جوش بازیگوش نداری  مگه مجبوری آخه؟خیلی مسخره است, واقعا خیلی مسخره است که برای برگزاری یک جشن برای علی با علی تند برخورد کنی!

حالا طعم تلخ این دعواها ته حلق من مونده و داره بهم درسهای مادرانه جدید میده,

پی نوشت: البته از عذاب وجدان این دعواها, روز جشن فقط لبخندلبخند تحویل علی میدادم.

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
زینب سادات

-------------------------------------------------------------------------------- سلام ببخشید قالب رو که عوض کردم رنگ لین کهای متن پست تغییر کرده! روی عبارت "یک همچین دخترانی" که کلیک کنی وارد یه وبلاگ دیگه میشی!

مامان محمد مهدی

گرچه حق نداشتی دعواش کنی ولی بهت حق میدم[نیشخند][چشمک]

زینب سادات

وااااااااااا من الان این جا بودم قالب عوض شد!

خاله هانیه

خیلی خودت رو ناراحت نکن بالاخره ما مامانها هم حق داریم بعضی وقتها خسته,حساس یا زود زنج باشیم اینطور هم نیست که همیشه حق با بچه ها باشه[لبخند]

هدی

تولدش مبارك باشه حالا كادو چي گرفت؟ شمع فوت كرد يا هنوز نميتونه؟ مامان خانوم گا شما هم خسته نباشي كه اينقدر زحمت كشيدي

یک خواننده

سلام.این حرفتان خیلی عجیب است :".....نگران اعتراض همسایه ها بابت بدو بدو علی نبودیم چون تولد علی بود و باید بهش خوش میگذشت." یعنی از نظر شما جشن تولد فرزندتان از حقوق همسایه ها مهم تر است ؟!