بشکن بشکنه....بشکن!

به نام خدا

دیروز بعد از ظهر بود که شازده پسر ما هوس تخم مرغ کرد و ما هم حسب اتفاق تو یخچال نداشتیم , بنابراین زنگ زدم آقای سوپری(به زبان علی) و ایشون هم  15 تا تخم مرغ آوردن....... همون لحظه که اجناس رو از ایشون تحویل گرفتم , تلفن زنگ زدو رفتم تو اتاق و شروع کردم با خواهری دل دادن و قلوه ستاندن, تا اینکه صدای قهقهه های هیجان انگیزی مرا به داخل هال کشاند.....

بله کیسه تخم مرغ ها روی زمین و پسری که با هیجان و ذوق وصف نشدنی, یکی یکی اونها رو میترکوند......

به این نحو که : میرفت روی مبل و میپرید رو کیسه تخم مرغ ها و هر بار از خرد شدن پوسته اونها احساس غرور آمیز موفقیت میکرد و قهقهه سر میداد.

و من!!!!!!!تعجبخنثی و به خودم میگفتم:ساکتساکتساکت.

آخر میان اون همه ذوق و خنده و شادی چه میتوانستم بگویم؟

اول کلی حرصم گرفت و بعد کلی خنده ام گرفت و بعدش با زبانی لیَن(که اعتراف میکنم ملایمت مصنوعی!!! داشت) متذکر گردیدم که حیفه و اصرافه!!!!! خانم مرغه ناراحت میشه میبینه تو تخم مرغاش رو نخوردی و شکوندی و.....

و بعد هم کلی بساب بساب تا بوی زخمشون نمونه و بعدتر هم............ کلی کاردستی با پوسته تخم مرغهای شسته شده. 

/ 3 نظر / 9 بازدید
تکتم

به نظرم تلفن بی سیم واجبته ولی خدا خیلی بیشتر بهت صبر بده ولی خدایی چقدر به علی چسبیده ها [نیشخند]

آشنا

خییلی خندیم. [خنده] چه کار خوبی کردی که تونستی نزنی تو ذوقش. چقد هیجان انگیز/ یه بار دلم خواست از رو مبل بپرم رو تخم مرغ. حتما کلی حال می ده.

مامان محمدمهدی

خیلی خوب طاقت آوردی خواهر که نزدیش[چشمک] داستان خاله مرغه هم ، جالب بود و برای من آموزنده البته