گردش

به نام خدا

حالا که هوا بهتر شده من سعی میکنم تقریبا هر روز علی رو به یک گردش ببرم, یک روز پارک , یک روز خرید از میدان شلوغ میوه و تربار(که فکر کنم 3-4 ساله که نرفتم), یک روز قدم زنی تو چمنهای سر کوچه و ....

ولی امروز به این نتیجه رسیدم اگر قراره که علی رو ببرم گردش و ندونم یا نتونم یا اعصابم یاری نکنه که در جواب نق نق ها و بهانه گیریها و بد قلقی هاش عکس العمل درست و با حوصله و سازنده ای نشون بدم , پس بهتره که این گردشهای هر روزه رو به یکی دو روز در میون کاهش بدم.

دیروز با علی رفته بودم پارک خیلی تعجب میکردم(اصلا داشتم از غصه دق میکردم) که چرا امروز علی یه جوری شده؟ علیی که وقتی پاش به پارک میرسه مثل فرفره ازین ور به اون ور میره و بدو بدو ته و توه همه سرسره ها و وسایل بازی رو در میاره و یکی یکی لوازم ورزشی تو پارک رو تست میکنه و رو چمنها غلت میزنه و ... چرا امروز مثل پیر مردها دستش رو داده پشتش و داره قدم میزنه و میره رو صندلی میشینه و...؟ هر کار میکردم به هیجان بیارمش برای بازی فایده نداشت

 تا اینکه یک دفعه زیر یه بوته یه خرگوش دیدتعجب و کلی ذوق کرد , یواش یواش بچه های دیگه هم متوجه خرگوشه شدن و  جمع شدن اونجا بعدش کلی با هم بدو بدو و بازی کردن (دوباره به این نتیجه رسیدم که علی بازی با بچه را خیلی دوست داره).

شب که علی خوابید داشتم فکر میکردم که تا کی میخوام تجربه  کنم و پشیمون شم و دوباره از اول (آخه یکی بگه بازی و بدو بدو نکردن بچه هم غصه داره !!! ای مادر بی تجربهمتفکر)

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
هدی

آخی از تصور علی ای که دست هاش رو پشتش میگیره و آروم را میره خنده ام میگیره. نمیخواهی بگذاریش مهد؟ مهمونی درسته که خوبه ولی مهد برنامه منظم تر و بچه های بیشتری داره. چند روز تو هفته هم باشه بد نیست ها! در ضمن ادامه مطلب رو نگذاشتی که؟! دلم آب شد!

مامان محمدين

به نظر من خيلي از مسائلي كه پيش مياد بايد بدون وسواس باهاش برخورد كنيم. مثل خودمون كه يه روز حال نداريم كتاب بخونيم يه روز يه كتاب300 صفحه اي رو نگاه ميكنيم و يه مقدار زياديش رو ميخونيم. اونام بچه هاي ما هستن ديگه. ميدونم خصلت بازي توي بچه ها خاصه و نميتونن در برابرش مقاومت كنن. ولي ممكنه بچه داره به يه بازي جديد فكر ميكنه. يا از قدم زدن با مامانش لذت ميبره. شايد اينكه دستش رو گذاشته پشت كمرش و مسابقه گذاشته بين پاي چپ و راستش بازي اي باشه كه براي ما مشهود نيست. اما بازيه.

مامان محمدمهدی

اینگار داره خواب بازی با خرگوشو میبینه[لبخند] عزیز شیرین[لبخند]

خاله مهربون قدیمی!

پیر مرد خودتی، دیگه نبینم به جیگر طلای من حرف بد بزنی ها! احتمالا بازیهای توی پارک براش تکراری شده بوده و داشته به یه کار جدید فکر میکرده و از اونجا که خدا با بچه هاس اون خرگوش سر راه افکار علی پیداش شده!!!

تکتم

مرجان اینقدر گیر نده. یه دوستی دارم 2 تا پسر داره می گه هر کی به من می گه چقدر پسرات آقا هستن می گم من ولشون کردم خودشون این طوری بزرگ شدن . یه خورده ولش بچه رو . بذار خودت هم زندگی کنی کل زندگیت شده علی