پدر انحصاری!

به نام خدا

تو آشپزخونه مشغول کاربودم که صدای زنگ در اومد, یک نگاه به صفحه آیفون کردم و گفتم علی بیا بابایی اومد! بعد از یک سفر 3 روزه کاری .....مثل فشنگ از اتاقش پرید بیرون و پا برهنه دوید تو راهرو و تا دم در آسانسور به استقبال باباش رفت, بعد هم که پریده بغلش و با کلی بغض و عشوه میگه: کجا بودی باباییی؟؟.... رفته بودی سر کار من گریه نکردما!!

بعد از 5 دقیقه ما باهم مشغول صحبت و احوال پرسی بودیم که علی رفت کتاب من رو آورد و گفت: بخون مامانی, کتابت رو بخون! همون کتابی که اصلا نمیذاره بخونم و میبره زیر فرش قایمش میکنه! بعد هم دست باباش رو گرفت و برد تو اتاق و در و بست و به من هم تاکید کرد که نرم تو!

نیم ساعت از پشت درهای بسته صدای خنده و شادی و جیغ و هیجان و بازی میومد و منِ ممنوع الورود نشسته بودم پشت در و لبخند میزدم و کتاب میخوندم و خوراکیهایی که همسر برای علی خریده بود رو میخوردم!لبخند

-------------------------------------------

نتیجه میگیریم که گاهی( بخوانیدروزی یک سانس) بچه ها نیاز دارند که ما بدون توجه به تلوزیون و موبایل و غذا و همسر و کتاب و ساعت و افکار درهم برهم و ... باهاشون باشیم , براشون کتاب بخونیم و حرف بزنیم و بازی کنیم و گاهی برای اینکه به این نیازشون برسن خودشون با توسل به روشهای حذفی وارد عمل میشن.چشمک

--------------------------------------

قبلا هم نوشته بودم که علی خیلی باباییه خیلی!

در اثبات این امر همین بس که اگر مجبور باشه بین مامان و باباش یکی رو انتخاب کنه حتما گزینه انتخابیش بابائه! حتی برای خوابیدن از شب تا صبح.

/ 5 نظر / 14 بازدید
آشنا

خیلی برام جالب بود که چه طوری به ذهنش رسیده که باباش رو تمام وقت در اختیار بگیره! (اما من اگه جای شما بودم گریه ام می گرفت یعنی چی من رو راه ندن!!)

تکتم

نه عزیزم اگر گرسنه باشه حتما تو رو انتخاب می کنه اصلا نگران نباش[نیشخند]

شهرزاد مامان حسین

الهی. با یکی دیگه می می خورند و با ما تلوتلو[گل]

ما(من و گاهی بابا)

از دست این بچه ها ! 9 ماه توی شکمت بزرگشون میکنی،بعدشم کلی زحمت می کشی ولی اول از همه میگن بابا ! ولی خوبه ... [لبخند]