به نام حق

5شنبه ها روز خوبی برای من و علیه من پیش علی هستم و علی هم پیش من, علی از بودن با یک همبازی خستگی ناپذیر, با خلاقیت ساخت بازیهای جدید کیف میکنه و من هم از همبازی بودن با او لبخند. ولی معتقدم اگر این تعامل هر روزه و همیشگی باشه اینقدر نمیچسبه به ما دو تاچشمک.

5شنبه گذشته من و علی مشغول سگ و گربه بازی بودیم سبزکه تلفن زنگ زد و چند تا مهمون دوست داشتنی به خونمون دعوتیده شدنبغل(مامان جون, عمه مریم با محیا و مطهره,خاله منا و زن دایی هدی با اسرا و امیر عباس). بگذریم از خونه ای که 20 دقیقه ای تمیز شد و ناهاری که 30 دقیقه ای آماده شد و مادری که مثل موتور جت همه چیز رو برای ورود مهمانها مرتب کرد و پسری که مثل بولدزر هر آنچه که من جمع میکردم را پهن میکرد.متفکر

میخواهم از مهد کودک بی مربی که اون روز تو خونمون درست شد بگم, از جیغ و دادهای این 5 تا بچه دوست داشتنی بر سر اسباب بازی و خونه ای که پس از ترک مهمانها به میدان جنگ مبدل گشته بود.اوه

- محیا(یک ساله) اسباب بازیهای علی رو بر میداشت و علی مثل یک نگهبان بالا سر اون منتظر بود تا دست محیا به هر چی بخوره و اونو ازش بگیره و عاقبت جیغ و گریه محیا و علی از این کش مکش در میومد.گریه

- اسرا بی اجازه اسباب بازی های علی رو برمیداشت و مطهره و امیر عباس هم همونی رو میخواستن که اون داشت.در نتیجه جیغ و داد از اتاق بلند میشدگریه.

- مطهره از حضور امیر عباس وسط خاله بازیش با اسرا شکایت میکردکلافه و امیر عباس از اینکه اونا بازیش نمیدن گریه میکرد.

-اون 3 تا بزرگها میرفتن رو تخت علی بپر بپر میکردنهورا و علی که نمیتونست بره بالا گریه اش در میومد.ناراحت

- امیر عباس بعضا علی رو کمی نوازش! میداد - مطهره هلش میداد- علی موی دختر ها رو میکشید- اسرا و امیر عباس دعواهای روزمره خودشون رو داشتن سر اینکه کی تو بغل مامان بشینه و.......... .کلافه

بالاخره ساعت 5 بعد از ظهر شد علی بیهوش شد خوابو بقیه هم رفتن خونشون و آرامش تو خونمون برقرار شد ...... .لبخند

و من و علی از این همه سرو صدا و دور همی لذت بردیم.قلب

ریز نوشت : اگر نگم که از این همه سرو صدا سر درد بدجوری گرفتم ,حق مطلب رو ادا نکردم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱۸ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()