به نام خدا

  • الان حدود 10 روزه که پرستار علی رفته مکه و باباجون علی (پدر من) هم کمی کسالت داره و ما علی رو میگذاریم خونه مامان جونی و زهرا، به این صورت که بابایی ساعت 10 علی رو میگذاره خونه مامان جون و من هم ساعت 1 میرم پیشش، خدا رو شکر اونجا رو دوست داره و با زهرا بازی میکنه ولی چه کنیم که غذا نمیخوره اونجا.ناراحت
  • دیروز خونه مامان اینها علی دوید به سمت پله های آشپزخونه و دم پله ها با صورت خورد زمین و گوشه لبش به لبه پله گیر کرد و زخم شد، اول فکر کردم همون یک ذره خراشیدگیه، ولی بعدا دیدم تو دهنش آش و لاشه.گریهبا مشورت دکتر مجبور شدیم بهش آنتی بیوتیک بدیم تا چرک نکنه.سبز
  • این روزها کلا علی خیلی بد غذا شده امیدوارم با برگشتن خانوم نجفی و منظم شدن ساعت خوابش، خوراکش هم بهتر بشه.


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٤ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()