به نام خداوند رئوف مهربان

علی جان بالاخره بابایی پس از ده روز غیبت دیروز برگشتن خونه.هورا

تو این ده روز که بابات نبود خیلی بهانه گیر و زود رنج شده بودی شاید به خاطر اینکه ذهن مشوش و نا آروم من روت اثر میگذاشته ! ناراحت

با اینکه من سعی میکردم خیلی بیشتر از گذشته بهت برسم بیرون ببرمت باهات بازی کنم ولی میدونم که بچه ها خیلی تیزن و همه انرژیهای اطرافشون رو میگیرن و من هر چقدر هم که تلاش میکردم دلم باز نمیشد هرچند که کلی برات میخندیدمخنده و  شعر میخوندم و بهت لبخند میزدم ولی تو انگار ته دل من رو میخوندی و برای همین خیلی بهانه گیرگریه و بد غذا شده بودی ولی خب شکر خدا این دوران سفر بابا هم تموم شد و ما به زندگی روزمره مون برگشتیم.لبخند

دیروز که بابا اومد وقتی تو رو دید اشک تو چشماش نشست، اشک شوق قلبو تو هم تا دیدیش دویدی رفتی قایم شدی تا طبق معمول بابا بدوه دنبالت و پیدات کنه. بغل

تا آخر شب هم کلی با بابایی بازی کردی.سبز

من فکر میکردم تا چند ساعت باهاش غریبی کنی ولی اصلا انگار نه انگار ده روزه ندیدیش.متفکر

کلی هم سوغاتی گرفتی.چشمک

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱٠ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()