دیروز که بابایی اومد خونه علی دوید رفت تو اتاق که بابا هم بدوه دنبالش، بعد که بابایی دوید گرفتش و بهش سلام کرد علی هم گفت: سَاام واین اولین باری بود که سلام کرد.

بعد هم بابایی رو مجبور کرد که کلی باهاش قایم موشک بازی کنه.

تازگی کشف کردم علی عاشق خودکار و خط خطی کردن روی دیوار و مبل و من و صورتش و ... استخنده و هیچ ترفندی برای گرفتن خودکار از علی جواب نمیده ولی هنوز نفهمیده که چرا وقتی من مغزی خودکار رو در بیارم دیگه نمینویسه؟!!!!

قربونش بررررررررم.بغلماچ

 

این روزها خیلی به نرفتن به سر کار فکر میکنم ولی ترسم از اینه که خونه بمونم کسل بشم و این  مسئله روحیه علی رو خراب کنه. ولی از طرفی دوست دارم بیشتر با علی باشم، هر روز که از خواب پا میشه ، در آغوش مامانش کش و قوس بیاد و مامان بهش صبح بخیر بگه و خیلی آرزوهای دیگه.ناراحت

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۳۱ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()