به نام خدا

-چند روز پیش  قرار بود برامون مهمون بیاد ، مهمونها که زنگ زدن من دویدم تو اتاق چادر روسریم رو بپوشم و بابای علی هم رفت به استقبال مهمانها ، این وسط علی هم دنبال من سبز(مطابق بازی معمول دنبال بازی) دویده بود تو اتاق و من اصلا ندیده بودمش، خلاصه من چادر چاقچول کردم و در رو بستم و اومدم بیرونتعجب چند دقیقه بعد مهمونها گفتن آخی علی خوابیده؟خواب و من یهو یادم افتاد که پسری هم دارمزبان ، پشت مبلها و آشپزخانه و اتاقهای در باز رو نگاه کردم نیافتمش، صداش کردم، جواب داد، دیدم صداش از اون اتاق میاد، وای خدا !!! قلبپسرم مثل دسته گل آروم و مظلوم و بی صدا نشسته بوده روی تخت و جیک نمیزده تا صداش کنم. احتمالا داشت فکر میکرد این دیگه چه بازی جدیدیه ؟ مامان میره در و هم روم میبنده و من باید ساکت شم ببینم پیدام میکنه؟

یک آن احساس کردم چه بزرگ شدهماچ .ماشاءلله

چند خاطره:

- یکی از بازیهای مورد علاقه علی اینه که من برم پشت پرده و از اون پشت باهاش دالی کنم و اون کلی بخندهخنده دیشب که خسته و کوفته از بیرون اومده بودیم خونهاوه دوید رفت پشت پرده و یکسره نوا سر داد: ماما ماما ماما دا و بعد ریسه خنده.قهقهه

-پاهاش به شدت سوخته(منظورم محل پوشکشه) ناراحتو چند روزه که هر وقت میبریم بشوریمش جییییییییییغ میکشهگریه و جیغها ادامه داره تا پماد بزنم و ببندم . طفلی پسرمبغل



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۳٠ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()