• چند روز پیش رفتیم فروشگاه شهروند و علی که اصلا تو این سبد ها نمیشینه رو رها کردیم تا برای خودش بدوه و بازی کنه.سبز آخه اینجا که دیگه خونه فامیل نیست نذاریم دست به چیزی بزنه مبادا بشکنه و خراب شه اینجا وسایل رو گذاشتن تا هر کی به هر چی خواست دست بزنهنیشخند.
  • در ابتدای ورود علی رفت سراغ قفسه پودرهای لباسشویی و از اون زیر یک بسته پودر رو کشید ،ناگهان همه پودرها پخش زمین شد و صدای مهیبی ایجاد کردهیپنوتیزم ، وحید بالای سر علی بود ، همه از اطراف سرک میکشیدن ببینن صدای چیه؟سوال و وقتی دیدن این صدا رو علی کوچولو ایجاد کرده، میخندیدن و ابراز احساسات میکردنخنده و میرفتن؛ من که در فاصله 3-4 متری اونها  مشغول انتخاب اجناس مورد نیازبودم ، از خجالت اون طرف رو نگاه کردمخیال باطل و طوری وانمود کردم که من مادرش نیستم ها....ساکت و بابا وحید بیچاره و یکی از پرسنل همه جنس ها رو برگردوندن تو قفسه.

                 

  • بعد از این دسته گل، علی جانماچ رفت سراغ پله ها ، در تمام مدتی که من خرید میکردم علی و باباش ٣-۴ بار پله ها رو بالا پایین کردن.

                                                                                

  • (من رو باشناراحت که لباس های نو و شیک تن این پسر دسته گلم کردم و آقا با خاک یکسانشون کرد . عزیزمبغل)

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢٢ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()