به نام حق

دیروز برای اولین بار علی آقا  با خانم نجفی رفتن پارکلبخند، اول یک کمی دلم شور میزداسترس؛ نکنه دستش رو ول کنه ، نکنه گم بشه، گریه، نکنه خانم نجفی حواسش نباشه علی از سرسره بیافته؟ و کلی فکر و خیال دیگه. ولی یک کم که فکر کردم دیدم من خیلی به خانم نجفی و دلسوزیهاش و حساسیت هاش اطمینان دارماز خود راضی مثل مامان خودم و چه بسا بیشتر به تجربیاتش اعتماد دارم، پس جای نگرانی نیست و باید به خدا توکل کردو..... کمی بعد دیدم که چقدر آروم شدم.مژه

به گفته خانوم نجفی: علی خیلی تو پارک بازی کردهماچ و کلی ذوق کرده ولی کلی بنده خدا رو نگران کرده؛ آخه قبلا هم گفته بودم که مطلقا نمیذاره دستش رو بگیریم میگه نه دستم رو بگیرین ، نه لباسم رو؛هورا ولم کنید من برای خودم بدوم و بازی کنم.(ولی خب البته خانم نجفی اصلا تو خیابون دستش رو ول نکرده)

بعد که برگشتن اونقدر خسته شده بوده مثل آدم بزرگها لم داده رو مبل و پاهاش رو دراز کردهخمیازه ویک لیوان پر آب نوشیده و یک بشقاب پر غذا خورده و ۴ ساعت خوابیدهخواب، آخه بچم راه خونه تا پارک رو که ما همیشه با ماشین میریم پیاده رفته و دویده و حدود یک ساعت و نیم تو پارک سرسره و تاب بازی کرده.بغل

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢٢ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()