آخرین ۴شنبه سال تصمیم گرفتم علیقلب رو چندساعت با خودم ببرم سر کار تا با محیط کار مامانش آشنا بشه، این پست مربوط به خاطره اون روزه.چشمک

حدود ساعت یک خانم نجفی ، علی رو آورد سازمان، شیک و پیک و آراسته ، مثل یک پارچه آقا گاوچران ،اولش که از بغل من پایین نمیومد و هیچ کس رو تحویل نمیگرفت و به هیچ چی دست نمیزد، اما یواش یواش گرم شد و یخش باز شد و شروع کرد.سبز

در ابتدا تمام تجهیزات اداری میز مامان رو تست کرد ، داخل کمد رو زیر و رو کرد و بعد برای سر کشی به میز سایرین براه افتاد ،لبخند کلی شیرین کاری از خودش نشون داد و همه رو خندوندخنده ولی بعدش  با این که کلی ماشا لا ماشا لا بهش گفتن ، بچم با صورت خورد زمین و کلی گریه کردگریه ولی همچنان به شیطونی و بازیگوشی ادامه داد .قلب

کمی که گذشت محمد مهدیماچ هم به جمع ما اضافه شد و با هم به شیطونی و شیرین کاری ادامه دادن.

در نهایت یکی از همکارهام گفت:تعجب

 شما میگفتید که اینها شیطونن ولی حالا من فهمیدم اینها هر کدوم واسه یک محل کافین! 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٠ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()