به توصیه یکی از دوستان میخوام پستی در مورد یک مهمونی بنویسم:

۵شنبه  ما به صرف نهار دعوت بودیم منزل یکی از دوستان،  (که لحظاتی رو در کنار دوستان قدیمی خوش بگذرونیم؟؟) 

 

در لحظات اولیه ورود ، علی هنوز غریبی میکرد و از بغل من پایین نمیامدولی در دقایقی بعد که متوجه حضور بچه ها و بازی بپر بپر اونها روی تخت صاحبخانه بیچاره شد یخش باز شد و به یاری اونها در داغون کردن تشک تخت شتافت.

یواش یواش سر از آشپزخونه و سایر اتاقها و کمد ها و گنجه و .... درآورد خجالت، در طرفة العینی ترتیب تلفن خونه رو داداوه ، به گونه ای که برای حضار مسجل شد که وقتی من میگم علی کنجکاوِه  و باید از هر مکان قابل دسترس و غیر قابل دسترسی سر در بیاره یعنی چی؟

خلاصه نوبت ظرف میوه رسید، باید به این نکته اشاره کنم که علی اصلا دوست نداره میوه ها در ظرف، چیده شده باشندمعتقده که اصولا جای میوه روی زمینه نه توی ظرف.!

حالا خودتون میتونید تصور کنید که قند عسل من چقدر با این شیرین کاریهاش خودشو تو دل دوستان جاکرد.

.

در پایان یکی از دوستان به من یاداوری کرد که من در دوران تجرد همیشه آرزوی داشتن پسری شیطون و تقص و پرجنب و جوش و کچل رو داشتم. که ظاهرا به همه آرزوها جامه عمل پوشیده شده بود بجز کچالت!

                                      



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()