به نام خدا

خوشا بحالت ای روستایی, خوشا بحالتان ای بچه های روستایی, خوشا بحالتان  که هر روز خاک و آفتاب و رود و درخت و گل و گیاه و آسمان میبینید, خوشا بحالتان به خاطر بازیهای آزادانه تان, خوشا بحالتان .....

ما وسط زندگی شهر نشینیمان, صبح و شبمان یکی شده, زندگی نیست اینکه ما میکنیم.

ما هیچی, این بچه ها چه گناهی کردن که باید نیازهای ذاتیشون به طبیعت رو تو چهار دیواری خونه مرتفع کنن.

بچه ای که صبح تا شب تو آپارتمان حبس شده , وقتی جیره کارتون دیدنش تموم شده باشه, بایدم از دیوار راست بره بالا, از در مکروفر آویزون بشه, خودش رو بین قالیچه ساندویچ پیچ کنه, لخت بشه و روی سنگ های کف خونه_ جایی پنهان از چشم مادر_ شنا کنه, کتابها رو وسط خونه شوت کنه, خاک رو از این گلدون به اون گلدون جابجا کنه, ادکلن بابا رو تو دستشویی خالی کنه, به تنها گلدون مصنوعی خونه آب بده, هر چی گیر دستش میاد مثل پارچ بلور رو بذاره زیر پاش تا بتونه از پنجره بیرون رو ببینه, ببینه که بارون میاد یانه ..... 

و مادر این بچه , غلط زیادی کرده اگر از اینکارها بخواد عصبانی بشه! 

عجیب دلم میخواد برم تو روستا زندگی کنم, یه روستا وسط جنگل, بعد بچم وسط آب و خاک و سنگ و گل و حتی کودهای حیوانی! غلت بزنه, با گاو و گوسفند و مرغ و خروس بازی کنه , بی واسطه زیر آسمون آبیه خدا.

-------------------------------------------------

صبح زنگ زده میگه: مامان اجازه هست با خاله برم تو بارون,؟..... میشه چتر نبرم خیس بشم؟ 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()