به نام خدا

- دارم براش کتاب میخونم , در مورد یه دختری که باباش ملوانه,

بهش میگم: میدونی ملوان کیه؟

میگه: میدونم, اومممم......, میدونستم ها........ آهان ملوان بابای خلبانه دیگه!مژه

---------------------------------------------

باباش یه سینی اورده میگه علی بشین روش تا بکِشمت,

میگه: مگه من کِشم بابایی؟متفکر

--------------------------------------------

رفتیم مطب دندون پزشکی, اول اصلا متوجه نشد که اینجا مطب دکتره، بس که شبیه خانه بازی بود ،داشت بازی میکرد که صدای گریه یه بچه از تو اتاق توجهش رو جلب کرد,

با نگرانی میگه: مامان نینیه اون تو خوابیده داره خواب بد میبینه ......... فکر کنم! 

بچم تصورش از گریه های وحشتناک فقط گریه های ناشی از خواب بده!

حالا نوبتش شده و متوجه شده که چه خبره, با بغض به خانم دکتر میگه: من که دندونام تمیزه , مسواک زدم, پس چرا میخوای دردشون کنی؟ خنده

بعد از اتمام کار یک معاینه ساده ،با همون بغض و چشمهای پر از اشک به دکتر میگه: شما دندون پزشکی؟...... من که اصلااااا دوسِت ندارم! ناراحت

* بیچاره دکتر اصفهانی، دوستانی که میشناسنش میدونن چقدر خوش رو و خوش اخلاقه و چقدر بچه ها رو دوست داره.

* من یه هفته است دارم کتاب داستانهای مختلف در مورد دندون پزشکی میخونم .....حالا آخرش هم این!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()