به نام خدا

ساعت حدوده هشت شبه،فقط دو تا چراغ کوچولوی سقفی روشن کردم که اسراف نباشه، تنهام ، علی و باباش رفتن استخر اولین استخر عمر پسرم ، قبل از اینکه برن کلی برای 3- 4 ساعت غیبت پدر و پسر نقشه کشیدم، یک لیست بلند بالا تو ذهنم نوشتم از پهن کردن رختها و اتو کشی و مرتب کردن کمدها بگیر تا فیلم دیدن و کتاب خوندن و نت گردی و خوابیدن.... اما  ساعت نزدیک ده شده و من هیچ کدومش رو نکردم، دارم فکر میکنم این خونه بدون بچه چقدر دلگیره، اصلا آخرین بار که بدون اضطرابِ شبیخون زدن علی کتاب خوندم کی بود؟ فیلم که خیلی وقته ندیدم... اما الان که فرصت برای همش دارم اصلا حال و حوصله ندارم، یواش یواش وهم های لوس و بی مزه میاد سراغم ، نکنه علی تو استخر بدوه بخوره زمین!  نکنه باباش حواسش نباشه سرما بخوره! نکنه نکنه نکنه...یک آیت الکرسی خوندم و فوت کردم!! هههههی! خدا ما مادرها کی میخواهیم آدم شیم؟؟؟ تا وقتی وسط شیطونیها و درخواستهای مکرر بچه هاییم, دلمون لک میزنه واسه تنهایی و انجام کارهای شخصی و وقتی اون تنهاییه پیش میاد اینجوری....

دراز میکشم، دو خط کتاب میخونم، هی کانالها رو بالا پایین میکنم، راه میرم، فکر میکنم، ولی انگار اصلا زمان نمیگذره هنوز 2 ساعت مونده تا بیان.....

-----------------------------

بعد نوشت: بالاخره اومدن، اونقدر این بچه ذوق کرده بود و میخندید و با هیجان تعریف میکرد که آرزو کردم کاش باهاش بودم میدیدم....بعد هم درحالیکه لقمه غذا هنوز تو دهنش بود کنار سفره سرش رو گذاشت زمین و خوابید.لبخند   

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٠ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()