به نام خدا

با پدر و مادرم و علی نشسته بودیم و داشتیم کارتن نگاه میکردیم (انیمیشن حضرت سلیمان و مورچه ها)*

زنگ زدند بلند شدم در رو باز کنم ،یکی از عموهایم بود، به مادرم گفتم تا چادر سرش کند و خودم هم رفتم به استقبال مهمان ،عمو آمد داخل و سلام و احوال پرسی و...علی هم که چون نمیشناخت ایشون رو اصلا تحویل نگرفت و اومد پیش من و گفت: مامانی چادر سرت کن! چادرت کو پس؟! آقاهه اومده و .... 

جالب این بود که به زور میخواست چادر از سر مادرم بکشه و بده من سرم کنمخنده، حالا هر چی میگفتم ایشون عموی منه و چادر نمیخواد و... اصلا به خرجش نمیرفت که نمیرفت.متفکر

 

پی نوشت 1: این روزها اونقدر رفت و آمد ها کم شده که بچه ها ارحام خودشون رو نمیشناسن اونوقت چجوری میخواهیم بهشون یاد بدیم صله رحم واجبه و موجب افزایش روزی و ال و بل.

پی نوشت 2: اول اسم این پست رو گذاشته بودم "غیرتمند کوچک" بعد گذاشتم "وقتی پسر 2 ساله ام غیرتی میشود" بعد که کمی فکر کردم دیدم اینها که غیرتی شدن نیست،از روی عادته و اگر قرار باشه من اینجوری فکر کنم زمینه های غیرت بیجا رو برای پسرم ایجاد کرده ام، بنابراین پستم "بدون عنوان" ماند.

 ---------------------------

* شبکه پویا رو تازه کشف کردیم خیلی کارتونها و کلیپهای خوبی داره، یکیش هم انیمیشن داستان زندگی پیامبرانه که تا حالا هرچی من دیدم خوب بوده.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()