این پست را فقط برای ثبت در خاطرات مینویسم

سوالعلی دیروز دایم میرفت بالای مبل و در حالیکه سر پا میایستاد دایم فریاد میکشید: ادَ ادَ ادَ.......... ،بابایی میرفت باهاش کمی بازی میکرد، دوباره که یادش میافتاد میرفت بالای مبل و با تاکید و حرص فریاد میکشید: ادَّ ادَّ ادَّ.........

               و ما هیچ نفهمیدیم که او چه میخواست بگوید!افسوس

چند روز پیش که خونه مامان اینها بودم، علی آقا لطف کرد زد یک مجسمه بسیار زیبا رو شکوندنگران(البته این اولیش نبود) و من الکی و با مسخره بازی دعواش کردم ،جدی نبود اصلا! چون دایم با لبخند و اخم به شوخی میگفتم آخه پسر تو با مجسمه چکار داری؟

چند دقیقه بعدش آقا شروع کرد با همون حالت همه رو دعوا میکرد.تعجب  میرفت جلوی مامان و بابا،انگشت اشارش رو تکون میداد مشغول تلفنو با تحکم میگفت: "اگَّ بوژِی ادَّ ادََّ ....." ما میخندیدیم و او هم میخندید ، بعد دوباره تکرار میکرد تا ما رو بخندونه.قهقهه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()