به نام خدا

در این یک سالی که از زندگی پسرم گذشت من فهمیدم که:

-  مشغول تلفن مادرها هیچ وقت برخلاف احساس مادرانهشان به حرفهای دکترها عمل نمیکنند! مهم نیست که آن دکتر چقدر حاذق است، وقتی مادری احساس کند که کار دیگری درست است، کار خودش را میکند. در بهترین حالت مادر کلی میگردد تا دکتری را پیدا کند که با او هم عقیده باشد! با این وجود مادرها و دکترها هر دو همچنان به کار خودشان ادامه میدهند!

-  از خود راضی  وقتی مادر میشوی ناگهان برای جوانها بزرگ و قابل احترام میشوی. حتی جوانهای دوست و همکار و همکلاسی که میدانی از تو بزرگتر هستند، ناگهان با تو جوری رفتار میکنند که انگار مادرشان هستی!

قلب مهم نیست که بچه چقدر زشت یا چقدر زیباست، سفید است یا سبزه، زود راه میرود یا دیر، سه سالگی حرف میزند یا 6 ماهگی،... در هر صورت، «بچه من» از همه قشنگتر، باهوشتر، زرنگتر و دوستداشتنیتر است.

-   ناراحت  همه قسمتهای سخت بچهداری مال مادرهاست، اما عاقبت «بابا» اولین کلمه بچه است، وقتی بابا از در میآید بچه برای رسیدن به بغل بابا بالبال میزند، برای رفتن از بغل مامان به بغل بابا گریه میکند و دست آخر وقتی حرف زدن را یاد گرفت، اگر بپرسی بابا را بیشتر دوست داری یا مامان را، جیغ میزند «بـــــــابـــــا!»

-    نگران   بزرگترین اشتباه مادرها این است که دائم منتظرند اتفاق بعدی رخ بدهد. این بچه چرا غلت نمیزنه؟ حالا چرا نمیشینه؟ کاش چهاردست و پا میرفت. خدا کنه زودتر راه بیفته. اگر غذاخور بشه چه خوب میشه. و.... به همین ترتیب. این طوری به جای این که ذوق شرایط موجود را بکنند، هی حسرت شرایط فردا را میخورند.

-   سبز بچهها با «شخصیت» به دنیا میآیند. این که بچه اجتماعی است یا منزوی، گریهئو است یا آرام، خوشخواب است یا دائمالبیدار، غذاخور است یا بخور و نمیر، قبل از تولد به بچه الصاق شده. فوق فوقش به مامان و بابا و فک و فامیل رفته.

-  بغل و... احساس مادری و پدری ذاتی است لبخنداما پدر و مادر خوب بودن، یادگرفتنی است. این را خوب یاد گرفتهام.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()