به نام خدا

همیشه یقین داشتم که از هرچی بدم بیاد به سرم میاد .

حالا دارم فکر میکنم که خدا رو هزاران بار شکر که با چیزی به این ناچیزی به من آموخت که هر آنچه من ازش بیزارم چیز بدی نیست و بسیاری از چیزهایی که ما ازش بدمون میاد پرهیز ناپذیرند.

میدونم که زیادی شلوغش کردم  , .....و اما شرح ماجرا:

دیشب با علی تو اتاقش مشغول قیچی کردن و کاردستی درست کردن بودیم که تصمیم گرفتم کمی رهاش کنم به حال خودش تا استعدادهایش در تنهایی و بدون مداخله مادر شکوفا بشه!

دقایقی بعد که علی  از اتاق اومد بیرون.........وای خدای من داشتم  از فرط شکوفایی استعداد این گل پسرک سکته میکردمتعجب

وای علی چیکار کردی؟

بعله... آقا کاکلهای زیبایش را به دم قیچی کاردستی سپرده بود و به قول خودش, آقای آراشجر شده بود.

هاج و واج مونده بودم ,اونقدر متعجب و عجیب نگاش میکردم که بچه کپ کرده بود و میگفت: ببخشید مامان جون کار بدی کردم؟..... گفتم: نه عزیزم عیب نداره ولی دیگه اینکار رو نکن. (فقط مونده بودم قیچی ای که کاغذ به زور میبره چجوری تونسته چنین دسته گلی درست کنه!!!!)متفکر

حالا قراره امروز مادر بزرگ عزیزش قبول زحمت کنه و سر آقای آرایشگر کوچک را بتراشه.گریه

حالا من که از کچلی پسر بچه ها بدم میومد, باید عاشق یک پسر بچه کچل باشم .قلب

-------------

پی نوشت: یاد آرزوهای دوران جاهلیت افتادم که به قول دوستان, من دلم یک پسر تقس کچل میخواسته. 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱۳ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()