به نام خدا

چند وقت بود که علی  مستقلا تو اتاق خودش میخوابید, ولی حالا یکی دو هفته است که دوباره آوردمش تو اتاق خودمون , احساس میکنم سالها بعد که علی بزرگ شد و خودش استقلال و تنهایی تو اتاقش رو انتخاب کرد دلم واسه این روزها تنگ میشه.

حالا دوباره میتونم تا صبح که چند بار از خواب بیدار میشم صورتش رو ببینم و روش رو بکشم و زاویه اش رو درست کنم.

حالا دوباره میتونم صرت تو صورتش بخوابم و نفسهاشو بو بکشم.

حالا دوباره علی به میدان مغناطیسی آرامش برگشته, میدان مغناطیسی که وسط مامان و بابا تشکیل میشه.

پی نوشت: علی کلا بچه ای نیست که زیاد غلت بزنه یا بچرخه یا از سر و ته اتاق سر در بیاره, شاید به خاطر اینکه از نوزادی به توصیه دکترش دورش بالش میچیدم تا محدوده خوابش دستش بیاد.  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()