به نام خدا

چند روزی رو مسافرت بودیم و علی کیف دنیا رو میکرد , بازی و گردش و مهمونی و مامان و بابا در کنارش و هوای خوب و .....

حالا که برگشتیم نمیدانم امروز رو چطور سپری میکنه؟ بهانه ما رو میگیره؟ دلش بیرون میخواد؟ اصلا میفهمه که ما رفتیم یه جای دیگه و برگشتیم و نمیتونه الان اون امکانات و شرلیط رو اینجا هم داشته باشه؟ 

ولی واقعا مهم نیست , بچه کم کم یاد میگیره که هر روز مثل هم نیست , یه روز خوشه و یه روز معمولی,  یه روز روز بازی و گردشه و یه روز روز کار و دکتر و...., یه روز تعطیله و همه خونن و یه روز تعطیل نیست و همه دنبال کار.

ولی واقعا زندگی تو بعضی شهرهای کوچک و روستاها چقدر دلچسبه,

 

 پی نوشت: این چند روز اونقدر بازی میکرد و میدوید و بپر بپر میکرد که وقتی برمیگشتیم یه دنیا رو میخواست بخوره(علی که همیشه باید برای غذا خوردن التماسش کنیم)  و بعدش بیهوش میشد(علی که همیشه باید با زور بخوابونیمش) و میخوابید.

واقعیت اینه که هوای تمیز و آرامش و بازی تو طبیعت و تجربه های جدیدش و تخلیه انرژی حق همه بچه هاست که ما در حال حاضر تو این تهران کلافه کننده! ازش محرومیم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()