به نام خدا

چند وقتی است برای رشد قدرت تخیل و افزایش دایره لغات و زود تر خواب رفتن و.... علی, اقدام به گفتن قصه های من دراوردی برای علی موقع خواب کردم.

اوایل اینطور شروع میکردم :

یکی بود یکی نبود ..../تو یه جنگل پر درخت یه خرگوشی بود....

علی: کوشش؟ خَگوش کو؟ نیستش

خب تو قصه است عزیزم بخواب!

خلاصه که اونقدر واقع گرایانه به قصه ها نگاه میکرد که منو پشیمون کرد.خنثی

.

بعد کم کم اینطور قصه میساختم و میگفتم:

یکی بود یکی نبود...../ یه مطهره خانمی بود اسم خواهرش محیا بود...

علی: مطهره مخوام...... بلند میشد میرفت سر یخچال و اصرار میکرد عکسش رو بدم.

ادامه میدادم: یک روز که باباش اومد....

علی: بابارو مخوام..... میرفت بابا رو صدا میکرد...

ادامه میدادم: خب این دختر خوب , خیلی مراقب اسباب بازیهاش بود

علی: آببازی(اسباب بازی) مخوام.....کلافه

.

حالا دیگه اینجوری قصه میگیم:

یکی بود یکی نبود..../ یک پسره ای بود خیلی خوب غذا میخورد(عمرا تقاضای غذا نمیکنه).... / هر وقت جیش داشت به مامانش میگفت ببرش دسشویی.../ مامانش اونو دوست داشت/اون هم مامانش رو دوست داشت.....

تمام حواسم رو جمع میکنم مبادا خطایی ازم سر بزنه و اسم شخص یا شیئ یا فعالیتی رو ببرم که علی بخواد و از جاش بلند بشه و ساعت خواب بره تا نیمه شب.سبز

×ولی جدا اونقدر قصه هایی که میسازم بی نمک و غیر جذاب و هیجان نیانگیزه! که خودم هم رغبت به ادامش پیدا نمیکنم.

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()