به نام خدا

چند وقت پیش علی یک تنفگ(به قول خودش هوفگ) برداشته و رو به من گرفته,میگه: بُچُشمت!

اولش تعجب کردم چون من اصلا باهاش تفنگ بازی نمیکنم _ این تفنگ رو هم براش هدیه آوردن_ چون معتقدم تفنگ بازی بچه رو الکی الکی خشن میکنه, بعد به نظرم رسید از بچه های دیگه یا از تو کارتن ها یاد گرفته.

هی که شلیک به سمت من رو تکرار کردو چیو چیو(کیو کیو) کرد و من الکی غش کردم و مردم,یهو به ذهنم رسید گفتم : نه ! مامان رو نکش! با تفنگت باید دشمنا رو بکشی!(کلا از این جور حرف زدن با بچه خوشم نمیاد این رو هم همینجوری فی البداهه گفتم).

یک بنده خدایی که این مکالمه رو شنیده بود (براش تعریف کرده بودم)گفت: برای چی به بچه "دشمن" رو یاد میدی ؟ باید به بچه ها یاد بدی ما آدم بد نداریم! دشمن نداریم! ما صلح طلبیم و..... , از این حرف تعحب کردم کمی که فکر کردم یادم افتاد اینها همه شعارهای بهاییته ! تو دین ما کاملا مرزبندی وجود داره بین موحد و مشرک ,بین مسلمان(در معنای عام)و کافر ,به نظرم دقیقا باید به بچه یاد دادکه ما دشمن داریم! اصلا کی گفته همه دوستن؟

نمیدونم البته شاید هنوز زود باشه براش این مفاهیم , شاید استرس زا باشه, شاید.... نمیدونم.

پی نوشت: بعد از شلیک علی که غش کردم, دیدم فرصت مناسبیه برای استراحت, ولی علی ول کن نبود , هی میگفت: پا شو ! پا شو! بعد که دید بلند نمیشم با کلی نق نق گفت: تیشه(تشنه) شدم آب خوام.آب اوردم کمی لب تر کرد و گفت : یا حوشین(یا حسین)و دوباره طلب بازی.......(رسما گولم زد).

پی نوشت: با تشکر از وبلاگ زیر یک سقف برای آدرس شکلک ها!

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()