به نام خدا

دیشب توی اتاق مشغول پهن کردن رختها بودم و دیدم که علی  طبق معمول رفت سراغ کمد , من که خیالم از بابت  بی خطر بودن وسایل داخل کمد راحت بود, به کارم ادامه دادم, چند لحظه بعد علی اومد دستم رو گرفت , دنبال خودش به بیرون اتاق کشوند , تا وسط حال همراهیم کرد و نهایتا گفت برو  و خودش به سرعت برگشت تو همون اتاق و در رو بست, تعجبمن که هم این حرکت برام جالب بود و هم از تنها موندنش تو اتاق نگران بودم و هم میدونستم تنها بودن علی تو اتاق در بسته یعنی یک کار خطرناک!!!سبز, پاورچین پاورچین رفتم, آروم در اتاق رو باز کزدم و دیدم بعله!! آقا یک پیچ گشتی کنار جعبه ابزار (که درش حسابی قفل و بست داره)پیدا کرده و میخواد باهاش شوفاژ رو تعمیرکنه !!!و چون میدونسته من مانعش میشم من رو از اتاق بیرون کرده, تا باخیال راحت به کارش برسه.متفکر

پی نوشت: فکر کنم یواش یواش باید خودم رو برای مواجهه با کارهای قایمکیش آماده کنم.ناراحت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۸ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()