به نام خدا

آخرین روز کلاس خانه اردیبهشت خانم مربی به ما یک مشت گِل هدیه داد که وسیله خوبی شده برای بازی علی , مخصوصا که پسرم دیگه بزرگ شده و اشیا’ رو کمتر تو دهنش میبره, این روزها که هوا خیلی بارونیه و علی از گردش بیرون خونه محرومه , ما با اون یک مشت گٍل و کمی رنگ انگشتی و چند تا قالب خمیر بازی خوب سرگرم میشیم.

من مار میسازم, علی رنگ میکنه و بعد تکه تکه اش میکنه.

من ماهی میسازم , علی براش چشم میذاره و بعد به گوله خمیری تبدیلش میکنه.

من پروانه میسازم ( با اینکه هنوز کج و کوله است ) علی میگه: پنانه, پنانه.

آخرش هم وقتی خسته میشه(اگر حال داشته باشه) آستینهاش رو میکشه بالا و میگه: بوشو(یعنی بشور)



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٩ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()