به نام خدا

پنج شنبه گذشته ما جشن عروسی یکی از صمیمی ترین دوستانم دعوت بودیم ولی بابای علی چون کسی رو تو مهمونها نمیشناخت, نیومد و از اونجایی که علی اصلا یک جا بند نمیشه و میخواد دایم بره تو حیاط یا از این طبقه به اون طبقه سرکشی کنه, علی رو هم نبردم و علی و باباش مهمون خونه مامان جونی شدن.

من هم رفتم عروسی, بهم خوش گذشت و میدونستم که به علی هم داره خوش میگذره چون با زهرا(دختر عموش) و بچه های دیگه ای که اونجا مهمون بودن بازی میکنه و لذت میبره.

شب که برگشتم دیدم:

همه چراغها خاموشن به جز یک چراغ کوچک _ علی روی یک تشکچه کوچولو خوابیده و همه دورش حلقه زدن و با ترحم نگاهش میکنن _ علی تب داشت و ظاهرا بعد از کلی گریه و گرسنگی خوابش برده بود.

من که این صحنه رو دیدم احساس کردم یک پارچ آب یخ رو سرم ریختن , هزار تا فکر از تو سرم گذشت که چی شده ؟ آخه علی هیچ وقت به این زودی نمیخوابه , آخه علی وقتی میریم مهمونی اصلا دلش نمیخواد بخوابه اون هم اینجا با وجود این همه بچه. ....

اعتراف میکنم که بغض گلوم رو گرفت ولی اجازه خروج اشکام رو ندادم, چند ثانیه پاهام شل شد و میترسیدم برم جلو ولی بالاخره رفتم و بغلش کردم و دیدم تب داره , زود برگشتم خونه و پاشویش کردم و استامینوفن دادم و شیرش دادم و تا ساعت 2 بیدار موندم و بعد از اینکه مطمئن شدم تبش بالا نرفته خوابیدم.

پی نوشت:احساس میکردم حضار منزل مادر بزرگ من رو به چشم مادر بی رحم بی فکری که بچه تبدارش رو گذاشته و رفته دنبال خوشی خودش نگاه میکنن .

پی نوشت: ظاهرا بعد از اینکه من رفتم,  رفتن پارک و علی کلی بازی کرده و اومده خونه هم کلی بازی کرده ولی یهو تب کرده و گریه و زاری و...

پی نوشت: بعدا کاشف به عمل اومد که علی "رودل" شده . بی اشتهایی, تب , کار نکردن شکم و سفیدی سطح زبون هم نشانه هاشه.(هنوز هم کاملا خوب نشده)

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۳ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()