به نام خدا

علی این روزها اونقدر شیرین زبونی میکنه که دل منو میبره، جالبه که فعلا تو جمع زیاد صحبت نمیکنه.

نخوام = نمیخوام                    

بُ اُ= برو

بییم= بریم

تایی=چایی

بوتو= بشور

و ............

بهش میگم: "خاله منا کو؟ " میگه: اَمنا(خاله منا)..... آشان(احسان)

میگم:"عمه مریم با کی میاد؟ " میگه: مُتَتَخه(مطهره)..... میگم: محیا..... میگه: میتَ(میثم)

میگم:"بریم ددر؟" میگه: نهَّ... میگم: چرا؟... میگه:بابا بیا(یعنی بابا باید بیاد، جمله خودم رو تحویل خودم میده وروجک)

از در اومدم تو ، علی خندان و خوشحال دست منو گرفته برده جلوی تلوزیون میگه: ماما ... بشه ها(بچه ها) ... باژی(بازی)(تلوزیون داشت یه فیلمی راجع تیم فوتبال بچه ها نشون میداد)

نیمه پر لیوان: این روزها از شیرین کاریها و شیرین زبونی های علی غرق لذت میشم.

نیمه خالی لیوان: این روزها از خرابکاریهای علی غرق عصبانیت و خستگی میشم. (ولی تمام سعیم رو میکنم مثل یک مادر خوب در بر نیاورم)

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۳ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()