به نام خدا

جمعه هفته گذشته، مریضی علی با بیرون روی های شدید شروع شد، اول فکر کردم ویروسیه ولی ادامه داشت تا شنبه که شدیدا تب کرد و بعد از ظهر لکه های بزرگ قرمز رنگی روی پاهاش ایجاد شد، بردمش دکتر ، آزمایش داد ولی جواب آزمایش هیچ چیز خاصی نشون نداد، شب تا صبح من و باباش بیدار بودیم هم از ترس بالا رفتن ناگهانی تب و هم به خاطر تکرار بیرون روی و نیاز به شستن و هم بی قراریهای ناشی از دل درد علی ، بالاخره آزمایش مجددی که یکشنبه انجام دادیم نشون داد که عفونت و خون فراوان تو مدفوعش دیده شده و باید انتی بیوتیک مصرف کنه .من نمیدونستم ناراحت باشم از وجود بیماری مرموز اینچنینی تو بدن علی  یا خوشحال باشم از اینکه بالاخره تشخیص لازم داده شد و داروی مربوطه تجویز شد.(دکتر میگفت تا جواب آزمایش نیاد نمیشه دارو داد). به هر حال خدا رو شکر

- علی بیچاره تو کمتر از 48 ساعت 30 بار شکمش کار کرده بود، اشتها نداشت و تب بالایی هم داشت ولی هیچ کدوم از اینها فرفره تمام وقت من رو از پا و شیطونی و ورجه وورجه ننداخته بود.

- تو این بیماری فهمیدم که علی به شدت از دکتر میترسه، بار دوم که بردمش دکتر از سر خیابون که پیچیدیم تو شروع کرد نوای بریم بریم سر دادن ،تا دم در مطب که رسیدیم با التماس به من میگفت:" ماما... بیییم" و من میگفتم:" نترس مامانی دکتر خوبه، دوستت داره". و داخل مطب هم دیگه نیاز به توضیح نیست که چی کار کرد! ... از فرداش میرفت و میومد با ناله و التماس میگفت:" دُتر... نه" بعد میگفت:"دُتر خو".

- الان دیگه الحمدلله علی حالش خوبه. 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۳ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()