به نام خدا

بالاخره امام رضا(ع) جانم فدایشان ما رو طلبیدن و هفته گذشته  مشرف شدیم حرمشون, خدا رو هزاران بار شکر که این نعمت نصیبمان شد.

یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله یَجزِی المتصدقین.سوره مبارکه یوسف (ع)، آیه ۸۸

تمام فکرم از چند روز قبل از سفر این بود که چجوری میشه سفر زیارتی رو برای بچه ها جذاب و خواستنی کرد, جوری که تا عقلش بزرگ نشده و فواید زیارت رو نشناخته*هم راغب به سفر زیارتی باشه، به این نتیجه رسیدم که نمیشه مثل سالهای قبل فقط بین مسیر هتل تا حرم برویم و بیاییم، ایندفعه باید تفرج گاهها و خانه بازی و پارک و... مشهد رو هم پیدا کنیم و به بخشهای کودکانه سفر بیشتر بپردازیم. 

من خودم خاطرات خوبی از سفر مشهد بچگی هام دارم، هر سال تابستون که پدرم برنامه سفر مشهد رو میریخت ،ما بچه ها خیلی استقبال میکردیم، خب زمان ما خیلی تفریح و پارک و اسباب بازی و... رزق هر روزمون نبود، برای همین سفر مشهد که پر بود از این حاشیه ها خیلی بهمون میچسبید. 

تو این سفر اسباب بازی ای که علی چند وقته خیلی دوست داره داشته باشه رو براش خریدیم، یک اسباب بازی ارزان معمولی که من عمدا نخریده بودم تا از مشهد الرضا بخرم براش.

------------------------ 

 تو رواق دارالحجه نشسته بودم و برای اینکه بتونم با چشم مراقب علی باشم و دعا هم خونده باشم، داشتم زیارت امین الله رو از بر میخوندم اونروزی که این دعا رو حفظ کردم نمیدونستم اینجور مواقع چقدر به درد میخوره ،یک دفعه چند تا خانواده پر بچه با 7-8 تا بچه قد و نیم قد، وارد شدن که در همون دقایق اول چنان شوری! به فضا دادن دیدنی... علی هم سریع بهشون پیوست و کلی با هم بازی کردن.فردای اونروز که گفتم بریم حرم، علی با ذوق گفت بریم من با دوستام بازی کنم..... . پدر و مادرهایی رو میشناسم که نوبتی بچه ها رو تو خونه(یا هتل) نگه میدارن و نوبتی میرن حرم چون فکر میکنن با بچه نمیشه درست زیارت کرد،من اصلا اینکار رو قبول ندارم.

در مورد اینکه آیا سحر ها علی رو با خودمون حرم ببریم یا نه، من و همسرجان نظر متفاوتی داشتیم، من میگفتم ببریمش تا بچه از فضای معنوی بین الطلوعین بهره مند بشه و همسرمیگفت نبریمش چون ممکنه به خاطر بد موقع بیدار شدن کسل و بد خلق بشه و اینجوری حس بدی تو ذهنش بمونه.

 

 *پی نوشت:  خیلی از بزرگترها هم به خاطر حواشی کودکانه بزرگانه! به سفرهای زیارتی میرن.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

یادمه از وقتی علی کوچکتر بود سعی میکردم نقش خدا رو تو روزمرگی و حرفها و وسط شعر ها و بازیهاش زیاد بکار ببرم, یعنی حرفهایی از مهربونی خدا و اینکه همه چیز رو خدا آفریده و خدا اونهایی که کارهای خوب میکنن رو دوست داره و  .... مثلا موقع باز کردن میوه با یک حالت شگفت انگیزی میگفتم: وای ببین چقدر توش قشنگه اینها رو خدای مهربون آفریده ها! یا اینکه خیلی میگفتم خدای مهربون بچه ها رو دوست داره.

تا اینکه چند وقت پیش علی اولین سوال فلسفیش رو پرسید سوالی که من خودم رو آماده جواب دادن بهش کرده بودم اما .....

داشتیم غذا میخوردیم،تموم که شد گفتم خدا رو شکر ،یهو علی بی مقدمه گفت: خدای مهربون کو؟ کجاست؟ .....  مثل دانش آموزی شدم که معلم میارش پای تخته و میخواد ازش سوالهای سخت سخت بپرسه! .... گفتم: خدا تو دل آدماست, تو قلب آدمهای خوبه,..... گفت: قلب چیه؟ بعد هم لباسش رو زد بالا و دلش رو نگاه کرد و گفت:کو؟..... وای خدااا من چی بگم به این بچه؟ .... گفتم: نه اون دل که نه مامان جان!همون دل که وقتی پیشت نیستم برات تنگ میشه!اصلا میدونی ما نمیتونیم خدا رو ببینیم، خدا همه جا هست همینجا کنار ماست، اون ما رو میبینه* ولی ما نمیتونیم ببینیمش.... دیگه ادامه نداد, اما من تمام تنم یخ کرده بود انگار از یک امتحان سخت بیرون اومده باشم ، امتحانی که دادم و راحت شدم ولی از نتیجش خبر ندارم.

دیشب داشتم براش قصه میگفتم, قصه اون خفاش که بدون اجازه مامانش از غار اومد بیرون و چشمش درد گرفت و گم شد, به اینجای داستان که رسید علی گفت: خب خدای مهربون کمکش میکنه تا مامانش رو پیدا کنه!

------------------------------------

*واقعا آیا من خودم همیشه حواسم هست که خدا مرا میبیند؟ اَلَم یَعلَم بِاَنّ لله یُری؟

 

کمی بی ربط: گزارش مهرخانه از نشست مادرانه و پدرانه نویسی در وبلاگستان  با حضور نویسندگان وبلاگهای گل باغ بهشت، به رنگ پدر، زیر یک سقف و مسیر و...

این قورباغه از کاردستیهای اهدایی زینب سادات عزیزه.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

یکی از همین شبهای بلند نوبرانه پاییز! بود که من و بابای علی تو اتاق نشسته بودیم و صدای علی که داشت با آقا فیله و آقا خرسه و گاو و گوسفند و مرغ و خروس و... خاله بازی! میکرد از تو اتاق میومد: ( از بد بختیهای بچه های بی همبازی این دوره زمونه اینه که با گاو و گوسفند, اون هم از نوع پارچه ای و پلاستیکیش خاله بازی میکنن!)

علی خطاب به عروسکها: عزیزم غذاتو خوردی؟ آفرین! خیلی دوسِت دارم... عاشقتم...

به باباش گفتم هیس گوش کن ببین چی میگه علی! گوش میدادیم و لبخند میزدیم,لبخند

علی: پسر گلم برو دستات رو بشور بیا بازی کنیم. قربون پسر گلم.

من و بابا:مژه

علی: دوست داری ببرمت پارک عزیز دلم؟ پس لطفا اول برو جیش کن !

من وبابا:مژهلبخندسبزاز شدت خود شیفتگی داشتیم منفجر میشدیم.تازه من کلی پز دادم که اینها همممه ادبیات منه و ال وبل!

علی: خب بچه ها شهر بازی خوش گذشت؟ حالا وقت چیه؟....خواب....لالایی دوست دارید یا قصه؟ میخواید باهم شعر بخونیم؟...............

علی کمی بعد: بگیر بخواب, بازی بسه, بخواب دیگه,عصبانیاَه, کلافه شدم !

من:اوه   

بابا: متفکر

--------------------------------------------------

جدا این اتفاق باعث شد من یک تلنگری بخورم بابت خواب علی و اینگونه شد که بکلی خواب بعد از ظهر ها حذف شد تا شبها زودتر بریم تو رختخواب و یک ساعت پروسه خوابوندن لا اقل تا ساعت 9 به پایان برسه!

امیدوارم نوشتن این مرقومه کل برنامه هایمان را در هم نکوبد!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

شنیدم شخصیت بچه تا سه سالگی شکل میگیره, حالا چه خصوصیاتی جز’ شخصیت محسوب میشه دقیقا نمیدونم , ولی میدونم که یکسری کارها رو اگر از سنین کم به بچه یاد بدیم درش نهادینه میشه مثل قناعت,مثل سخاوت, مثل هدیه دادن, مثل گذشت, مثل صبر, مثل لبخند به لب داشتن و خوشرو بودن مثل خیلی از کارهایی که هیچ هزینه ای نداره ولی دریا دریا فایده داره و غالب مردم از انجامش فرار میکنن.

حدیثی از حضرت علی (ع)شنیدم که مضمونش این بود:

هدیه دادن از صدقه دادن بهتر است.

-----------------------

میشه با تهیه هدایای خیلی کوچیک بچه ها رو تشویق کرد که به دوستهاشون هدیه بدن, هدیه دادن قلبها رو بهم نزدیک میکنه .

میگن تو سن حدود سه سالگی حس مالکیت بچه ها شکل میگیره و نباید اونها رو مجبور کرد که وسایلشون رو به بقیه هدیه بدن , این درست ولی میشه اونها رو تشویق کرد که به دیگران هدیه بدن ,

این روزها هر وقت که با علی کاردستی درست میکنیم خودش پیشنهاد میده که یکیش رو هم بدیم به فلانی.(یکی از بچه های دوست یا فامیل)

راستش وقتی این حدیث رو شنیدم حس کردم باید اون رو اینجا هم بذارم تا حقش رو ادا کنم.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

ساعت حدوده هشت شبه،فقط دو تا چراغ کوچولوی سقفی روشن کردم که اسراف نباشه، تنهام ، علی و باباش رفتن استخر اولین استخر عمر پسرم ، قبل از اینکه برن کلی برای 3- 4 ساعت غیبت پدر و پسر نقشه کشیدم، یک لیست بلند بالا تو ذهنم نوشتم از پهن کردن رختها و اتو کشی و مرتب کردن کمدها بگیر تا فیلم دیدن و کتاب خوندن و نت گردی و خوابیدن.... اما  ساعت نزدیک ده شده و من هیچ کدومش رو نکردم، دارم فکر میکنم این خونه بدون بچه چقدر دلگیره، اصلا آخرین بار که بدون اضطرابِ شبیخون زدن علی کتاب خوندم کی بود؟ فیلم که خیلی وقته ندیدم... اما الان که فرصت برای همش دارم اصلا حال و حوصله ندارم، یواش یواش وهم های لوس و بی مزه میاد سراغم ، نکنه علی تو استخر بدوه بخوره زمین!  نکنه باباش حواسش نباشه سرما بخوره! نکنه نکنه نکنه...یک آیت الکرسی خوندم و فوت کردم!! هههههی! خدا ما مادرها کی میخواهیم آدم شیم؟؟؟ تا وقتی وسط شیطونیها و درخواستهای مکرر بچه هاییم, دلمون لک میزنه واسه تنهایی و انجام کارهای شخصی و وقتی اون تنهاییه پیش میاد اینجوری....

دراز میکشم، دو خط کتاب میخونم، هی کانالها رو بالا پایین میکنم، راه میرم، فکر میکنم، ولی انگار اصلا زمان نمیگذره هنوز 2 ساعت مونده تا بیان.....

-----------------------------

بعد نوشت: بالاخره اومدن، اونقدر این بچه ذوق کرده بود و میخندید و با هیجان تعریف میکرد که آرزو کردم کاش باهاش بودم میدیدم....بعد هم درحالیکه لقمه غذا هنوز تو دهنش بود کنار سفره سرش رو گذاشت زمین و خوابید.لبخند   

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٠ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

دارم رانندگی میکنم و علی نشسته جلو , با کلی تشویق و تهدید از جریمه شدن و .... کمربندش رو گذاشته ببندم, بعد میگه: مامان بریم پیش آقای پلیس که ببینه من کمربندم رو بستم..... اول گفتم: باشه ولی بعد فکر کردم که اگر پلیس ببینه یه جریمه آبدار مینویسه برام, بابت سوار کردن بچه زیر 12 سال در صندلی جلو!

-----------------------------------

بهش میگم فردا قراره برامون مهمون بیاد, مهمونمون یه نی نی داره که خیلی کوچولوئه, میگه: نمی تونه راه بره؟ نمیتونه حرف بزنه؟ میگم: نه هنوز خیلی کوچولوئه، میگه: تو مامانشی؟ میگم: نه! مامانش خاله طاهره است،میگه: نه، تو مامانش باش من هم باباش بشم ،بابا هم شوهرش باشه!خنده

----------------------------------

روزی چند بار از اتاقش داد میزنه ماماااااااان بیااااا ، اینجا گرگ داره اومده بزغاله های منو اذیت کنه!!!اشاره به داستان شنگول و منگول که مامانش تحریف کرده و جای خوردن گفته اذیت کردن!

---------------------------------

رفته تو دستشویی و شیر آب رو تا ته باز کرده و داره همه جا رو آبپاشی می کنه، چند بار تذکر دادم و دیدم فایده نداره رفتم شیر رو بستم و شلنگ رو گرفتم گذاشتم سر جاش و آوردمش بیرون(البته سعی کردم اثری از خشونت تو رفتارم نباشه! فقط سعی کردم!) ...بهش میگم کار خوبی نکردی آب رو هدر دادی و تازه به حرف مامانت هم گوش نکردی!

نیم وجبی میگه: تو خیلی کار بدی کردی بدون اجازه من شیر آب رو بستی!عصبانی تازه خیلی کار بدی کردی دستمو مایع زدیعصبانی

 بعد از چند دقیقه اومده میگه: مامانی بیا بوس کنیم آشتی کنیم.ماچ

--------------------------------

میخواد به زور از دختر عمه کوچولوی بی دفاعش اسباب بازیش رو بگیره و وسط دعوا یه چیزی هم میگه، گوش دادم میبینم میگه: خدای مهربون گفته اسباب بازیهاتون رو بهم گرض بدین!!!تعجب.........

به قول مامانم، قربون جدم برم با این بچه تربیت کردنم.!!!!!متفکر



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٩ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

یک جمله ای ازامام خمینی شنیدم که خیلی بهم چسبید و کلی ذهنم رو مشغول خودش کرد:

حضرت امام به دخترشان فرمودند :"من حاضرم پاداش نیکی که تو از تحمل و شکیبایی بر شیطنت فرزندت بدست می آوری را با تمام عبادات طول عمرم عوض کنم."

حالا هی با خودم تکرار میکنم: .....تمامِ  عباداتِ  طول عمرِ  امام خمینی!!!.... یعنی چقدر؟

===================

یک شعری هم هست که  اینجا خوندم و هر روز با خودم زمزمه اش میکنم:

 ای ثمر باغ دل و نور عین          جان تو صد بار فدای حسین

گرچه شب وروز دعایت کنم          پرورمت تا که فدایت کنم
 
 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

دیدار محمد مهدی و علی در محل کار مادراشون:

 

 

-----------------------------------------------------------------



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٤ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

این روزها تازه یاد گرفته ام* که وقتی پسرم میخواهد از زمین بلند شود یا از پله ها بالا بیاید به او یاد بدهم که بگوید: "یا مهدی"....."یا مهدی جان"

بگویم "یا مهدی" که او هم بگوید" یا مهدی جان" که یادش باشد و یادم باشد که ما امت امام غایبی هستیم که ظهورش روز به روز به خاطر گناهان ما به تعویق میافتد، یاد بگیرد بگوید"یا مهدی" که یاد امام زمانش در دل و جانش زنده بماند.

دلم غنج میره وقتی میبینم زمزمه هاش موقع بازی کردن شده : " بالاخره یک روزی.... میشه وقت پیروزی"   هر چند که میدونم معناش رو هنوز نمیدونه!

 

* کتاب " تربیت مهدوی یا منتظر پرور " رو تازه خوندم، تو یکی از بخشهاش نوشته بودکه : " در زمان امامت حضرت علی(ع) شیعیان موقع هر کاری میگفتند "یا علی " که همه بدانند مولا و مقتدایشان حضرت است و پس از آن هم این سنت سینه به سینه به ما رسیده و حالا وقت اون شده که در کنار "یا علی"  ذکر "یا مهدی" رو هم  با روزمره بچه هامون گره بزنیم و ازحدود دو سالگی اونها رو با نام زیبای امام زمانشون آشنا کنیم."

 

یادمان باشد برای ظهورش گناه نکنیم.

تقدیم به امام عصر(عج) ...... در لبیکی به دعوت فاحا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

با علی نشستیم روی اپن آشپزخانه و میوه میخوریم , من میوه هام رو گاز میزنم و او میوه های قاچ شدش رو با اشتها میخوره .....کمی بعد وقتی بشقابش خالی میشه میوه درسته رو از بشقاب من برمیداره و مثل من گازهای آبدار میزنه،

 یادم میاد که 2 سال پیش فقط آب این میوه ها رو میخورد و یکسال پیش پوره میوه و شش ماه پیش تکه های میلیمتری از میوه و بعد قاچ قاچ میوه و امروز هم گاز گاز میخورد , یادم اومد که چقدر نگران بودم که علی غذا رو به شکل عادیش نمیخوره و همه چی رو باید براش میکس میکردم! اون موقع فکر میکردم چرا این بچه نمیتونه بجو(د) و اگر تکه درشتی از غذا تو دهنش بره تمام تلاش من رو بی نتیجه میکنه! وقتی با نگرانی به دکتر گفتم, با لبخندی عاقلانه گفت: مهم نیست , شما تا بحال آدمی دیدی که نتونه غذا بجو(د)؟؟؟!!!

حالا نگاهش میکنم و از خودم میپرسم علی چند وقتشه؟ 2 سال و 8 ماه؟ حالا که اونقدر بزرگ شده که من همه چیز رو لقمه لقمه می کنم و یادش میدم آیا حواسم به همه لقمه هایی که میبلعه و میره تو گوشه گوشه مغزش میشینه و ضمیر ناخوداگاه و شخصیت و رفتار و روحیاتش رو شکل میده هست؟ اصلا اگر حواسم باشه من اونقدر دانش و توانایی دارم که بتونم همه خوبیها رو بهش یاد بدم و جلوی ورود همه بدی ها رو بگیرم؟ اصلا اگر اینطور باشم هم آیا میتونم مطمئن باشم بچم در آینده یک عبد صالح و عاقبت به خیر میشه؟؟؟؟؟؟

نه خب قطعا من هم فقط در محدوده دانش و توانایی خودم میتونم یک مادر (و شاید یک مدرس!) خوب باشم, اما فقط خداست که  قادر مطلق است , یهدی من یشاء و یضل من یشاء است و همه خیرات در دست اوست، من فقط میتوانم در کنار عمل به دانسته هایم، توکل کنم و دعا، همین!

کاش اون روزها که علی هیچچچچچی نمیخورد،من اینقدرحرص نمیخوردم و گریه نمیکردم و از لجبازیهاش موقع خوردن ایننننننهمه گله نمیکردم و فقط توکل میکردم و با آرامش  میگذشتم،

من فکر میکنم که گناه علی این وسط اینه که بچه اوله و مادرش بی تجربه !



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()

به نام خدا

بعد از ظهر پنجشنبه, به مناسبت هفته دفاع مقدس فیلم پرواز عقابها از تلوزیون در حال پخشه و من و همسر هم مشغول تماشا و علی هم در خواب ناز بعد ازظهر:

..... در گیری بین سربازهای بعثی و نیروهای کرد عراقی بالا گرفته, بزن بزن و بکش بکش  خدا رو شکر علی خوابه  خون و خونریزی و مرگ و شهادت, یواش یواش صدای پای علی که از اتاقش داره میاد تو هال به گوش میرسه, فوری به همسر میگم خاموشش کن, اما ایشون نمیشنوند ظاهرا! سربازهای بعثی وارد روستاهاشدن و مردم در حال جیغ و شیون و فرار هستند.... علی تو بغل من نشسته و با چشمانی گرد داره تماشا میکنه یکی از سربازها قصد ایجاد مزاحمت برای زنها رو داره که یکی از نیروهای کرد میبینه.... تو همین چند دقیقه تمام تلاشم رو کردم که حواس علی رو از فیلم پرت کنم ولی هر بار حواسش جمع تر شده, اون آقاهه دستش رو میبره سمت شالش من میفهمم که میخواد چاقوش رو در بیاره.... تو فکر ایجاد یک کار جدید برای برگردوندن سر علی از تلوزیون بودم که شکر خدا پیامهای بازرگانی به داد ما رسید و خلاص....

-------------------------------------

یاد سریال مختار نامه افتادم که کلا از دیدنش محروم شدم چون نمیخواستم علی خون و خونریزی و خشونت و شمشیر زنی و... رو ببینه.گریه

حالا من چه کنم که عاشق فیلمهای دفاع مقدسم؟ و این روزها هم که هر کانال بزنی فیلم جنگیه و ما هم معذوریم از تماشاگریه

 احوالات بادام شیرین! ما رو در ادامه مطلب بخونید.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرجان | نظرات ()